تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
پدر بر من غالب گشته و آتش مهاجرت او ، دل مرا كباب ساخته ؛ اگر مىخواهى فى الجمله آتش مهاجرت او در دل من منطفى شود ، بفرما صورت پدر مرا بسازند تا در آن بنگرم و به وسيلهء آن تسلّى يابم . سليمان فرمود صورت او را تصوير كردند و لباس پدر او را بر آن صورت پوشاندند . دختر چون نزد پدر خود به عبادت اصنام اشتغال داشت ، اين‌جا نيز بنابر آن عادت با جمعى از كنيزان به عبادت آن صورت ميل نمودند . چون مدّت چهل‌روز سليمان از اين معنى بىخبر بود ، آصف بن برخيا به‌واسطهء اطّلاع پيدا نمودنش از آن كيفيّت به سليمان گفت : مىخواهم خطبه‌اى بخوانم كه مشتمل بر حمد خدا و ثناى انبيا باشد . سليمان گفت : روا باشد . آصف بر منبر رفت ، پيغمبران را ثنا گفت و اصلا متذكّر سليمان نشد . سليمان از اين معنى غمناك گشت . چون آصف از منبر پايين آمد ، سليمان گفت : چرا همهء پيغمبران را ثنا گفتى و مرا گذاشتى ؟ آصف گفت : زيرا چهل روز است كه در خانهء تو بت مىپرستند و تو از آن بىخبرى . سليمان چون اين كيفيّت را شنيد ، آن صورت را شكست ، دختر را محبوس ساخت و به محكمه بازآمد . وقتى مجلس قضا انقضا يافت ، او تقاضاى بول پيدا كرد ، به متوضّا رفت و بنابر عادتى كه داشت ، خاتم از دست بيرون كرد و به امّ ولد خود كه امينه نام داشت ، داد و آن خاتمى بود كه ملك ، نبوّت و تسخير جنّ ، انس ، طيور ، وحوش و شياطين منوط به آن بود . خداى تعالى شبه جسد سليمان را به ديوى انداخت كه صخر نام داشت و صاحب بحر بود ، همين ديو بود كه در حين بناى بيت المقدّس ، سليمان را به الماس رهنمون كرد . القصّه آمد و به امينه گفت : خاتم مرا بده ! امينه انگشتر را به وى داد ، در انگشت كرد ، بر جاى سليمان نشست ، همه رعيّت مسخّر وى شدند و شبه ديو بر سليمان افكنده شد ، چون از متوضّى بيرون آمد و انگشترى طلبيد ، امينه بانگ بر وى زد كه سليمان انگشترى را گرفت .