چهارم : پيراهن خونآلود يوسف كه برادران او را خجل گرداند ، چرا كه چون نظر يعقوب بر پيراهن آمد و آن را درست ديد ، گفت : عجب گرگ حليم و بردبارى بوده كه يوسف را در اين پيراهن خورده و هيچ آسيبى به پيراهن نرسيده . برادرانش از اين سخن خجل گشتند .
پنجم : پيراهن حضرت خاتم الانبيا صلّى اللّه عليه و إله بوده كه پسر عبد اللّه بن ابى سلول را خجل گرداند و آنچنان بود كه پسر آن نزد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و إله آمد و گفت : پدرم بيمار است ، پيراهن شما را مىطلبد تا به قيامت بدرقه برد . حضرت رسالت دست بر گوى گريبان برد تا گره را بگشايد ، هر گره كه مىگشود ، باز بسته مىشد ، تا اينكه نفاق وى بر همهء حاضران ظاهر و از اين راه خجالت به پسر وى ملحق شد ؛ و اللّه العين ، انتهى .
[ خاتم سليمان ( ع ) نزد حضرت ] 7 نجمة
بدان هفتمى از مواريث انبيا كه در وقت ظهور امام زمان و خليفهء خداوند رحمان با آن بزرگوار مىباشد ، خاتم حضرت سليمان ، حشمة اللّه است ؛ بنابر آنچه در حديث مفصّل مفضل بن عمر است .
در كمال الدين « 1 » به اسناد خود از ريّان بن صلت روايت نموده كه گفت : به حضرت رضا عليه السّلام عرض كردم : آيا تو صاحب اين امرى ؟
فرمود : من صاحب اين امرم ؛ يعنى خلافت و امامت حقّ من است و لكن ، من آن نيستم كه زمين را پر از عدل مىگرداند ؛ چنانكه از جور پر شده ، چگونه مىشود آن كسى كه زمين را پر از عدل مىگرداند باوجود اين ضعف بدن كه در من مىبينى ؟ قائم كسى است كه هنگام خروجش در سنّ پيران و صورت جوانان مىباشد و بدنش به نوعى پرقوّت و پرزور است كه اگر دستش را به درخت بزرگى دراز كند ، آن را از بيخ بركند و اگر ميان كوهها نعره كشد ، سنگهاى سخت از هيبت صدايش خرد شده ، از هم
هامش
( 1 ) . كمال الدين و تمام النعمة ، ص 377 .