مىپاشد ، عصاى موسى و خاتم سليمان نزد وى مىباشد ، آن حضرت ، پسر چهارم از اولاد من است ، خداى تعالى هر قدر كه بخواهد ، او را در پس پردهء خود ، غايب و پنهان خواهد نمود ، بعد او را ظاهر مىگرداند و با او زمين را پر از عدل مىكند ؛ چنانكه پر از ظلم و جور گرديده .
[ نزاع علما در خاتم سليمان ( ع ) ]
بيان حاسم للنّزاع الواقع في هذا الخاتم المّساع بدان بنابر آنچه علّامه مجلسى فرموده در اين خاتم شريف ، ميان علماى عامّه و خاصّه ، نزاعى عظيم است ، مفسّرين و محدّثين اهل سنّت و جماعت عقيده دارند سلطنت و پادشاهى حضرت سليمان منوط و مربوط به آن خاتم بود كه هروقت واجد آن بود ، پادشاه بود و گاهى كه فاقد آن مىشد ، از خلافت و سلطنت مىافتاد .
اين چيزى بود كه بالخاصيّة در آن خاتم قرار داده شده بود و لذا وقتى در دست ديوى صخر نام افتاد و مدّت چهل روز در دست او بود ، آن ديو سلطنت و خلافت را حايز شد .
كيفيّت آن بنابر آنچه در بحار پنجم و جلد اوّل از حيات القلوب علّامه مجلسى رحمه اللّه و تفسير منهج الصادقين و غير اينهاست ، چنين است كه قصاص و جهّال بىايمان روايت كردهاند : روزى ديوان به سليمان رساندند كه در صيدون - مدينهاى در بعضى جزاير است - پادشاهى عظيم الشأن است كه هيچ پادشاهى قدرت ندارد به محاربهء او رود ، چون دريا آن بلد را احاطه نموده .
سليمان به باد امر كرد او را با لشكر جنّ و انس به آنجا برد ، با آن پادشاه محاربه نمود ، او را كشت و دخترش را كه جرّاده نام داشت و در نهايت حسن بود به حوزهء تصرّف خود درآورد و چون بسيار صاحب جمال بود ، سليمان او را دوست مىداشت ولى او با سليمان نمىساخت و پيوسته مىگريست . سليمان به او گفت : اى دختر ! سلطانى كه بهتر از من باشد ، كجا يا بى ؟
دختر گفت : اگرچه پادشاهى بهتر از تو ، بلكه مساوى تو ، يافت نمىشود ، امّا اشتياق