اوّل : پيراهن آدم كه او را خجل گرداند و آنچنان بود كه چون به اكل شجره اقدام نمود ، پيراهن از وى گريزان شد و بدن مباركش عريان گشت كه
فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما
« 1 » و لكن عورتشان به دليل لفظ لهما بر ايشان مكشوف بود نه بر غير ايشان .
دوّم : پيراهن موسى عليه السّلام بود كه كافران را خجل گرداند ، واقعه آنچنان بود كه موسى از بسيارى حيا كه بر وى غالب بود ، پيش مردم جسد خود را برهنه نمىكرد .
كافران گفتند موسى به علّت برص گرفتار است و لذا از ديدن مردم احتراز مىكند .
موسى روزى پيراهن از تن بيرون كرده ، بالاى سنگى نهاده ، به آب درآمد ، چون از آب بيرون شد ، خواست پيراهن را بپوشد ، آن سنگ به قدرت كامل الهى دويد ، موسى نيز از پى او دوان شد ، آن سنگ چون ميان كفّار رسيد ، قرار گرفت و موسى همچنان برهنه ميان كافران آمد و پيراهن خود را گرفت ، آنها اندام مباركش را از جميع علّتها مبرّا ديدند و از گفتار خود خجل گشتند .
سوّم : پيراهن چاك شدهء يوسف ، زليخا را خجل نمود كه
وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ
« 2 » .
ارباب اشارت در اين مقام گفتهاند : يوسف در آنوقت دو پيراهن داشت ؛ يكى آن كه بهعنوان تعويذ پوشيده بود و آن از بهشت بود و ديگرى آن بود كه زليخا بر ظاهر اندام او پوشانيده بود . پيراهن بهشتى نهان و پيراهن زليخا آشكار بود ، دست زليخا به پيراهن بهشتى كه در نهان بود ، نرسيد ، به پيراهن ظاهر دست زده ، آن را پاره كرد .
كذلك بندهء مؤمن دو پيراهن دارد ؛ يكى ظاهرى كه عبارت از طاعت و ديگرى باطنى كه اشاره به توحيد و معرفت است . ابليس لعين وقتى قصد بندهء مؤمن كند ، دستش به پيراهن توحيد نرسد ، زيرا حقتعالى آن را در صندوق دل استوار ساخته ، پس دست به جانب پيراهن طاعت دراز كند كه نمايان است و به چنگ وسوسه در آن درآويزد تا بتواند كه در طاعتش قصورى پديد آورد .
هامش
( 1 ) . سوره انبياء ، آيه 121 .
( 2 ) . سوره يوسف ، آيه 27 .