برخواست ، تابوت بر گردن نهاده ، از زمين حرم متوجّه كنعان شد و يعقوب در كنعان بود .
چون قيدار نزديك او آمد ، از تابوت صرير و آوازى بيرون آمد كه يعقوب بشنيد و به فرزندان گفت : به خدا سوگند ! قيدار آمده و تابوت آورده ، برخيزيد تا به استقبال او بيرون برويم . همه برخاستند و متوجّه قيدار شدند . تا چشم يعقوب بر قيدار افتاد ، بگريست ، با او معانقه كرد و گفت : اى قيدار ! چه شده كه رويت زرد گشته و تنت اين مرتبه ضعيف و نزار شده ؛ دشمن يا مصيبتى به تو رسيده و يا آنكه معصيتى از تو صادر گشته كه چنين متغيّر اللون شدهاى و صفا و طراوتى كه در جبين اسماعيل بود ، از تو زايل گشته ؟
گفت : نورى كه در پيشانى من بود به رحم زوجهام منتقل شد كه زنى عربيّهء جرهميّه و نامش غاصره است .
يعقوب گفت : بخّ بخّ شرفا بمحمّد صلّى اللّه عليه و إله لم يكن اللّه ليخرجه الّا فى العربيّات الطاهرات ؛ حقتعالى او را بيرون نيارد مگر از زنان عربى كه پاك و پاكيزه باشند . اى قيدار ! به تو بشارت مىدهم كه ديشب ، غاصره ، زوجهات ، پسرى آورده .
قيدار گفت : از كجا دانستى ، حال آنكه تو در زمين شامى و او در زمين حرم است ؟
يعقوب گفت : چون ديشب ديدم درهاى آسمان را گشودند و فرشتگان را مشاهده كردم كه انواع بركت و رحمت را نازل مىساختند و نورى از ميان آسمان و زمين ديدم كه بر نور ماه غلبه كرده بود ؛ دانستم اين به جهت شرف و بزرگوارى محمد صلّى اللّه عليه و إله است .
سپس قيدار تابوت را به يعقوب تسليم كرد ، برگشت و روى به حرم نهاد ، چون به منزل خود رسيد ، ديد غاصره پسرى آورده و او را حمل نام نهاده ، نور محمدى در پيشانى او لايح و لامع بود .
القصّة : آن تابوت در ميان بنى اسراييل بود ، تا اينكه به موسى عليه السّلام انتقال يافت و در آن تورات ، نعلين ، عصا و ثياب موسى عليه السّلام ، عمّامهء هارون ، پارهاى ترنجبين كه در تيه بر ايشان مىباريد و ريزههاى الواح بود . آن بعد از وفات موسى عليه السّلام به طريق ارث منتقل
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 454
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٥٤