فرستادن پسران با لشكر گران ، به جهت خبرى كه اشموييل به او داده بود ، ترسان و لرزان بود ، ناگاه يكى نزد او آمد و گفت : لشكر بنى اسراييل شكست خوردند ، هر دو پسرانت كشته شدند و تابوت را بردند . عيلى بر بالاى كرسى نشسته بود تا اين خبر را شنيد ، افتاد و مرد . كار بنى اسراييل ، هرجومرج شد ، همه متفرّق گشتند و انواع پريشانى و مصايب در ميان ايشان افتاد ، تا وقتى كه حقتعالى به طالوت مرتبهء پادشاهى داد و بنى اسراييل علامت صحّت پادشاهى او را از اشموييل طلبيدند .
گفت : علامت وى آن است كه تابوت باز به دست شما آيد .
[ كيفيت رسيدن تابوت به بنى اسراييل ]
تتمة للبيانات المذكورة كالتذييل في كيفيّة رجوع التابوت الى بنى اسرائيل كيفيّت رسيدن تابوت به ايشان به اين وجه بود : آنان كه تابوت را برده بودند ، آن را به قريهاى از قراى فلسطين آوردند ، در بتخانهاى نهادند و بت بزرگ را بر بالاى آن نشاندند ، چون روز ديگر به بتخانه آمدند ، ديدند آن بت زير تابوت افتاده و تابوت بالاى آن است . بار ديگر ، بت را بالاى تابوت نهادند . روز ديگر نيز بر طريق اوّل يافتند ، سپس بت را بر آن وضع كردند و پاى آن بت را با ميخ آهنين بر تابوت دوختند . وقتى روز سوّم آمدند ، ديدند دستوپاى بت شكسته و زير تابوت افتاده و همهء بتان ديگر بر روى درآمدهاند .
آنگاه تابوت را از آنجا بيرون آوردند و به ناحيهاى از نواحى شهر نهادند . در اهل آن ناحيه دردى در گردن پيدا شد كه اكثرشان به آن علّت مردند . گفتند بايد اين تابوت را از اين شهر بيرون برد ، پس آن را به شهر ديگر بردند . حقتعالى در آن شهر جانورى ايجاد فرمود كه مانند موش بود ، هركه را مىزد ، مىكشت ، در يك شبانهروز ، مردم بسيار را گزيد و هلاك كرد .
سپس تابوت را به صحرا آوردند و در كنار آبى خاك كردند ، هركه از آن آب طهارت مىكرد ، علّت ناسور و قولنج در او پديد مىآمد ، پس به كار خود درماندند و