تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 687

مساهمون:

ص٦٨٧
نموده ، اظهار ندامت و پشيمانى كرد و فرمود : بايد تدبيرى در زنده شدن اين دو نفر نماييد و الّا به قتل همهء شما امر خواهم كرد ، بلكه قتل‌عام خواهم نمود . گفتند : اين امرى محال است كه مرده‌اى زنده شود . يكى از آن‌ها گفت : مىگويند در مدينهء طيّبه شخصى هست كه او را حسن بن على بن ابى طالب عليهما السّلام مىنامند ، او چارهء اين قضيّه را مىتواند و مىداند . پادشاه گفت : از اين‌جا تا مدينهء طيّبه چه‌قدر راه است ؟ گفتند : شش‌ماه راه است . پادشاه به شخص شجاع دليرى از چاكران خود حكم كرد : بايد يك ماهه به روى و آن شخص بزرگوار را كه مىگويند ، پيش من بياورى و الّا تو را خواهم كشت و عيال و اطفالت را اسير خواهم كرد . آن شخص ، مهموم و مغموم از شهر بيرون آمد ، قدرى راه رفته ، از شهر دور شد ، به سرچشمه‌اى رسيده ، وضوى كاملى گرفته ، دو ركعت نماز خواند ، روى خود را به طرف مدينه كرد و عرض نمود : اى آقا ! اى فريادرس درماندگان ! تو را به حقّ جدّت ، پدرت و مادرت قسم مىدهم ! راضى نشو كه اين پادشاه مرا بكشد و عيالم را اسير نمايد . آقا ! تو خود مىدانى كه من قوّت ندارم شش‌ماه راه را يك ماهه بيايم و برگردم ؛ سر خود را به سجده روى خاك گذاشته ، گريه مىكرد . ناگاه ديد شخصى پاى خود را به او مىزند و مىگويد : برخيز ! آن مرد گويد : برخاستم و عرض كردم : تو كيستى كه نگذاشتى درددل خود را به آقايم حسن بن على عليهما السّلام بگويم ؟ فرمود : من فريادرس درماندگانم ! من كسى هستم كه هفتادودو پارهء جگرش از دهانش بيرون خواهد آمد ! من حسن بن على بن ابى طالبم عليهما السّلام . برخاستم ، به پاى مباركش افتادم و خاك قدمش را مىبوسيدم . آن شخص مىگويد : برگشتم ، پيش پادشاه آمده ، عرض كردم : آن شخص بزرگوار كه در مدينه بود ، حاضر است . پادشاه خوشحال و خوش‌وقت شد ، با جمع كثيرى به استقبال آن خليفة اللّه از شهر