مىدانى پسرم از دوستان تو است ، دو ثلث ديگر را پسرم بردارد و اگر مىدانى از مخالفان تو است ، جمله را خودت بردار ! مخالفان تو در مال من نصيبى ندارند . تا حضرت آنجا بود ، زن وفات كرد و به مهمسازى او پرداختند .
[ روايتى از حضرت سجاد ( ع ) ] 7 نجمة
در ثاقب المناقب « 1 » است كه ثابت بن دنيا از ثور بن زيد بن علاقه روايت كند كه او گفت : روزى محمد بن الحنفيّه نزد امام زين العابدين عليه السّلام رفته ، گفت : تويى كه دعوى امامت مىكنى ؟ سخنان درشتى نسبت به آن امام والامقام گفت .
امام فرمود : اى عمّ ! از خدا بترس و دعوى چيزىكه حقّ تو نيست ، مكن !
محمد گفت : حقّ من است .
حضرت فرمود : برخيز به قبرستان برويم تا بر تو ظاهر شود امامت حقّ من است .
محمد گفت : گورستان چه مىداند ؟
فرمود : هركه مردهاى زنده كند ، امام به حقّ است . رفتند تا به قبرى رسيدند كه صاحبش ، تازه مرده بود . امام فرمود : اى عمّ ! تو برو ، او را زنده گردان و سؤال كن امامت حقّ كيست ؟
محمد عرض كرد : من قادر بر اين نيستم .
آن بزرگوار نزديك قبر رفته ، به مقبور در آن فرمود : به اذن خالق منّان برخيز ! قبر شكافته شد و ميّت از آن بيرون آمد ، خاك از خود مىافشاند و مىگفت : امامت ، حقّ امام زين العابدين عليه السّلام است كه حجّت خدا مىباشد . سپس از دنيا رفت .
محمد حنفيه وقتى اين را ديد ، صورت آن بزرگوار را بوسيده ، گفت : امامت حقّ تو است ، از آنچه با تو كردم و با تو گفتم ، برايم استغفار كن !
اين ناچيز گويد : قضيّهء مرد مؤمن بلخى ، هر ساله به حجّ رفتن ، در مدينه هديه
هامش
( 1 ) . الثاقب فى المناقب ، ص 351 .