هستم ، سپس امير المؤمنين عليه السّلام نزديك ميّت آمد و فرمود : قسمتى از گاو بنى اسراييل را بر ميّت مىزدند ، زنده مىشد ، من هم قسمتى از اعضاى خود را بر او مىزنم تا زنده شود .
حضرت پاى خود را به آن ميّت زد و فرمود : قم بإذن اللّه يا مدركة بن حنظله بن غسان بن بحير بن فهر بن سلامة بن الطّيب بن الأشعث ، به درستى كه خدا تو را بر دست على بن ابى طالب عليه السّلام زنده كرد .
ميثم گفت : فى الفور پسرى چون آفتاب برخاست و مىگفت : لبّيك لبّيك يا حجّة اللّه على الأنام المتفرّد بالفضل و الأنعام !
فرمود : اى پسر ! تو را كه كشته ؟
گفت : عمّم حارث بن غسّان .
فرمود : نزد قوم خود برو و ايشان را از حكايت خود خبر ده .
گفت : اى آقا ! من احتياجى به قوم و طايفه ندارم ، اگر بروم ، دوباره مرا خواهند كشت .
پس به آن شخص كه ميّت را آورده بود و با فصاحت سخن مىگفت ، فرمود : نزد طايفه برو و به ايشان خبر ده !
عرض كرد : اى مولاى من ! به خدا دست از تو برنمىدارم ، تا آنكه اجلم نزد تو برسد .
لعنت خدا بر كسى كه حقّ بر او واضح شود ولى بر آن برده بكشد . نزد آن حضرت ماند و خدمت مىكرد ، تا آنكه در جنگ صفّين كشته شد . مردم به طايفه برگشتند و ميان ايشان در الوهيّت آن حضرت اختلاف شد و به اين علّت ، جمعى غالب شدند .
[ روايتى از سلمان فارسى ] 4 نجمة
در خرايج « 1 » راوندى از سليمان اعمش از سمرة بن عطيّه از سلمان فارسى رحمه اللّه روايت نموده كه فرمود : زنى انصارى بود كه به او امّ فروه مىگفتند ، به خانههاى
هامش
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، ص 550 - 548 .