[ روايتى از امير المؤمنين ( ع ) ] 3 نجمة
در دمعة الساكبه و رياض الشهادة از ميثم تمّار مروى است : روزى آن جناب در مسجد جامع كوفه نشسته بود ، جمعى از اصحاب ؛ مثل ستارگان دور ماه شب چهارده ، دور آن حضرت بودند كه ناگاه شخصى بلندبالا داخل مسجد شد ؛ قباى خزى پوشيده ، عمّامهء زردى بر سر و دو شمشير بسته بود . چون داخل مسجد شد ، نشست ، بدون اينكه سلام كند و هيچچيز نگفت .
گردنها به سوى او كشيده و نظرها به سوى او تيز شد و مردم بر سرش جمعيّت نمودند ، امير المؤمنين عليه السّلام سر خود را پايين انداخته بود و مطلقا تكلّم نمىكرد ، همين كه مردم آرام گرفتند ، زبان خود را چون شمشيرى كه كشيده شود ، از آن شخص كشيد و با زبان فصيحى گفت : ايّكم المجتبى فى الشجاعة و المعتمّ بالبراعة أيّكم المولود في الحرم و الغالى في الشيم و الموصوف بالكرم ايّكم اضلع الرّأس و البطل الدّعاس و المضيق الأنفاس و الأخذ بالقصاص من النّاس ايّكم غصن ابى طالب الرّطيب و بطله المهيب و الشهم المصيب و الغشم النّجيب ايّكم خليفة محمّد الّذى نصره في زمانه و اعتزّ به في سلطانه و عظم به في شأنه .
آنوقت حضرت سر خود را بالا نموده ، فرمود : ما لك يا ابا سعد بن الفضل بن الرّبيع بن مدركة بن نجيّة بن الصّلت بن حرث بن و عران بن الأشعث الرومى سل عمّا شئت فانا عيبة علم النبوة .
گفت : شنيدهام تو وصىّ پيغمبر آخرالزمان ، خليفهء او بر امّتش و حلّال مشاكل هستى ، من از جانب شصتهزار مرد به سوى تو رسولم كه به آن طايفهء عقيمه گويند ، آنها ميّتى را به همراه من كردهاند كه مدّعىاند مرده و از سبب موت او ميان طايفه خلاف و نزاع به هم رسيده و اينك بر در مسجد است ؛ اگر او را زنده كنى ، معلوم شود تو راستگو ، حجّت خدا در زمين و خليفهء محمد امين هستى .
حضرت فرمود : اى ميثم ! بر شتر خود سوار شو و در كوچههاى كوفه و محلّهها