فرياد بزن كه هركس مىخواهد علم ربّانى وصىّ پيغمبر را تماشا كند ، به صحراى نجف بيايد .
مردم جمع شدند و آن حضرت فرمود : اى ميثم ! آن شخص عرب و ميّت را به نجف من بيار ! ايشان را به آن صحرا بردند . حضرت فرمود : ايّها الناس ! آنچه از ما مىبينيد ، بگوييد و براى ديگران روايت كنيد ، امّا افترا نزنيد و نديده را مگوييد .
آنگاه فرمود : اى اعرابى ! شتر را بخوابان و مرده را بيرون بياور ! تابوتى را از روى شتر بر زمين گذاشتند كه پردهاى از ديباى سبز بر روى آن كشيده بود ، ميان آن تابوت ، جوان گلعذارى بود كه هنوز ريشش بيرون نيامده و موى عذارش به تمامى سبز نشده بود ، مثل گيسوى زن ، گيسو داشت و بسيار وجيه بود .
فرمود : چند روز است كشته شده ؟
گفتند : چهلويك روز .
فرمود : سبب مردنش چيست ؟
اعرابى گفت : اى مرد ! ما اين راه دور را طى كردهايم براى اينكه تو سبب موت او را بگويى و اگر مىدانستيم كه اين خلاف و نزاع واقع نمىشد و احتياج به اين زحمت نبود ، او شب در عين صحّت و سلامت خوابيده ، صبح يافت شده ، نه كشته شده ، نه سرش را بريدهاند ، پنجاه نفرند كه خون او را طلب مىكنند و به يكديگر اسناد مىدهند و اگر مشخّص نشود ، قتل عظيمى در طايفه اتّفاق خواهد افتاد ، پس اى برادر محمد مختار ! شبهه را رفع كن و پردهء تشكيك را از پيش چشم مردم بردار !
حضرت فرمود : قاتل او عمّش بوده ، چون دختر خود را به او داده بود و او بر روى دختر عمّ ، زن ديگر گرفته بود ، لذا عمّش او را كشت .
اعرابى گفت : به اين اكتفا نمىكنيم ، بلكه مىخواهيم خود مقتول زنده شود و نزد اهل خود شهادت دهد تا شبهه رفع شود .
آن جناب برخاست و گفت : اى اهل كوفه ! گاو بنى اسراييل پيش از من نزد خدا قدر و منزلت نداشته بعد از هفت روز آن گاو مرده را زنده كرد ، من برادر رسول خدا
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 682
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٦٨٢