سپس عيسى عليه السّلام رسول ديگرى فرستاد و به او چيزى تعليم داد كه بتواند مرده را زنده كند . چون داخل بلاد روم شد ، به مردم گفت : من از طبيب پادشاه داناترم . اين سخن به پادشاه رسيد ، در غضب شد و به قتل او امر نمود .
رسول اوّل گفت : اى پادشاه ! به قتل او مبادرت منما ، او را بطلب ! اگر خطاى قولش ظاهر شد ، او را بكش تا تو را بر او حجّتى بوده باشد . او را نزد پادشاه بردند ، گفت : من مىتوانم مرده را زنده كنم و پسر پادشاه در آن ايّام مرده بود ، پادشاه با امرا و ساير اهل مملكت خود سوار شد ، آن مرد را برداشت ، نزد قبر پسر خود رفت و به او گفت : پسر مرا زنده كن !
رسول ثانى مسيح عليه السّلام دعا كرد و رسول اوّل آمّين گفت ، قبر شكافته شد ، پسر پادشاه از قبر بيرون آمد ، به سوى پدر خود روان شد و در دامن او نشست .
پادشاه از او پرسيد : اى فرزند ! تو را زنده كرد ؟
گفت : اين مرد و به رسول اوّل و دوّم اشاره كرد . آنگاه هردو برخاستند و گفتند : ما هردو از جانب حضرت مسيح عليه السّلام به سوى تو رسولانيم ، چون تو به سخن رسولان او گوش نمىدادى و ايشان را مىكشتى ، ما به اين لباس درآمديم و رسالت او را به تو رسانديم .
او به عيسى عليه السّلام اسلام آورد ، به شريعتش داخل و امر عيسى عليه السّلام عظيم شد به حدّى كه جمعى از دشمنان خدا ، او را خدا و پسر خدا گفتند و يهودان او را تكذيب كردند و ارادهء كشتنش نمودند .
[ روايتى ديگر از امام صادق ( ع ) ] 5 نجمة
ايضا در آن كتاب است كه به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است : روزى حضرت عيسى عليه السّلام در سياحت خود به شهرى رسيد كه اهلش مرده بودند و استخوانهايشان در خانهها و بر سر راهها افتاده بود ، چون اين حال را مشاهده نمود ،