شد ، حضرت عيسى عليه السّلام در خانهء زن آمد و گفت : با من بيا و قبر پسرت را به من نشان ده ! به قبر او كه رسيدند ، عيسى عليه السّلام ايستاد و دعا كرد ، قبر شكافته شد و پسر آن زن زنده بيرون آمد .
وقتى او ، مادر خود را و مادرش او را ديد ، هردو گريستند . عيسى عليه السّلام بر ايشان ترحّم نمود و به آن مرد گفت : مىخواهى با مادرت در دنيا بمانى ؟
گفت : يا رسول اللّه ! با خوردن و روزى و مدّتى از عمر يا بدون اينها ؟
عيسى فرمود : بلكه با اينها بيست سال در دنيا بمانى . زن بخواهى و فرزند برايت به هم رسد .
جوان گفت : مىخواهم . عيسى عليه السّلام او را به مادرش داد ، بيست سال با او زندگانى كرد ، زنى خواست و فرزندانى از او به هم رسيد .
[ روايتى از امام صادق ( ع ) ] 4 نجمة
ايضا در آن كتاب است كه به سند موثّق كالصحيح از حضرت صادق عليه السّلام روايت كردهاند : چون انجيل بر حضرت عيسى عليه السّلام نازل شد و خواست حجّت بر مردم تمام كند ، مردى از اصحاب خود را به سوى پادشاه روم فرستاد و به او معجزهاى داد كه كور و پيس و بيماران مؤمنى كه اطبّا از معالجهء آنها عاجز باشند ، شفا بدهد . وارد روم شد و جمعى را معالجه كرد ، خبرش در روم منتشر شد تا به پادشاه رسيد ، او را طلبيد و پرسيد : كور و پيس را مىتوانى معالجه كنى ؟
گفت : بلى ، پادشاه امر كرد كور مادرزادى را آوردند كه چشمهايش خشكيده و هرگز چيزى نديده بود ، گفت : او را بينا كن !
رسول عيسى عليه السّلام دو گلوله از گل ساخت ، به جاى ديدههاى او گذاشت و دعا كرد تا او بينا شد . پادشاه ، رسول عيسى عليه السّلام را پهلوى خود نشاند ، مقرّب خود گرداند و گفت : با من باش و از شهر من بيرون مرو ! او را اعزاز و اكرام بسيار مىنمود .