كرد ، او زنده شد ، ميان تابوت نشست ، پا به گردن مردم گذاشت ، پايين آمد ، جامههاى خود را پوشيد ، به خانهء خود برگشت و بعد از آن ، فرزندانى به هم رساند .
سوّم : دختر عياشى بود كه به آن حضرت گفتند ديروز مرده ، او را زنده كن ! دعا كرد ، زنده شد و بعد از آن فرزندانى به هم رساند .
چهارم : سام پسر نوح بود كه به اسم اعظم خدا دعا كرد ، سام از قبر بيرون آمد ، در حالى كه نصف موى سرش سفيد شده بود ، گفت : مگر قيامت برپا شده ؟
عيسى عليه السّلام گفت : نه و لكن من خدا را به اسم اعظم دعا كردم تا تو را زنده كرد ، او پانصد سال در دنيا زندگى كرده بود ولى مويش سفيد نشده بود ، در اين وقت از هول اين كه مبادا قيامت شده باشد ، مويش سفيد شد . سپس عيسى عليه السّلام گفت : بمير !
سام گفت : به شرط آنكه خدا مرا از سكرات مرگ پناه دهد . عيسى عليه السّلام دعا كرد و او به رحمت الهى و اصل شد .
[ روايتى از ابان بن ثعلب ] 3 نجمة
ايضا در آن كتاب آمده : در حديث ديگر منقول است كه ابان بن ثعلب از آن حضرت پرسيد : آيا عيسى كسى را زنده كرد كه بعد از زنده شدن ، مدّتى بماند و از او فرزند به هم رسد ؟
فرمود : بلى ، آن حضرت دوستى داشت كه براى خدا با او برادر شده بود ، هروقت عيسى عليه السّلام به منزل او مىرسيد ، نزدش فرود مىآمد . عيسى عليه السّلام مدّتى از او غايب شد ، روزى در خانهء او رفت كه بر او سلام كند ، مادرش بيرون آمد . چون حضرت از او احوال دوست خود را پرسيد ، گفت : يا رسول اللّه ! مرد .
حضرت فرمود : مىخواهى او را ببينى ؟
گفت : بلى .
عيسى عليه السّلام گفت : فردا مىآيم كه به اذن خدا او را برايت زنده كنم . چون روز ديگر