تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
مىكرد ، تا آن‌كه آن پسر ، بزرگ شد و احترام مادرش را بسيار نگاه مىداشت . و كان يقم الليل ثلاثة اثلاث يصلّى ثلثا و ينام ثلثا و يجلس عند رأس امّة ثلثا ، روزها مىرفت ، هيمه مىآورد و مىفروخت . ثمّ يتصدّق ثلثة و يأكل ثلثه و يعطى امّه ثلثة ، روزى مادرش به او گفت : انّ اباك ورّثك عجلة ؛ از پدرت گوساله‌اى به ميراث براى تو مانده ، در فلان جزيره است ، آن‌جا برو از خدا بخواه وديعه‌ات را به تو ردّ كند . علامتها إذا نظرت إليها يخيّل لك انّ شعاع الشمس يخرج من جلدها ؛ نشانهء آن گاو ، آن است كه هرگاه به آن نظر كنى ، گويا نور خورشيد از پوست آن بيرون مىآيد و اسمش بقرهء مذهّبه است ؛ يعنى به جهت زردى رنگ ، گاو طلايى رنگ است . چون آن جوان به آن جزيره آمد ، ديد گاو مىچرد ، به همان صفت آن را شناخت و صدا زد . فاقبلت و قامت بين يديه ؛ آمد و پيش رويش ايستاد . فقبض على عنقها و اقبل يقودها ؛ گردنش را گرفت ، او را مىكشيد و مىبرد ، بقره به سخن درآمد و گفت : ايّها الفتى البارّ بوالدته اركبنى فانّ ذلك اهون عليك ؛ گفت : اى جوان نيكىكننده به مادر خود ! بر پشت من سوار شو ! اين سوارى بهتر از پيادگى است . قال : انّ امّى لم تأمرنى بذلك ؛ گفت : مادرم به من نفرمود ! سوار گاو شو ! بلكه گفت : گردن آن را بگير و بياور ! فقالت : و اللّه بنى اسرائيل لو ركبنى لما قدرت علىّ ابدا ، حالا برو ! به جهت آن‌كه اين‌قدر مادرت را احترام مىكنى ، اگر به گوهر آب بگويى بيا ، با تو مىآيد . آن جوان گاو را نزد مادرش برد . فقالت له : انّك فقير لا مال لك و يشقّ عليك الأحتطاب بالنّهار و القيام باللّيل ؛ مادرش گفت : تو فقيرى ، چيزى در دست ندارى و مشكل است كه روزها هيمه جمع كنى و شب‌ها به نماز مشغول باشى ، اين گاو را به بازار ببر و به فروش ! قال : بكم ابيعها . قالت : بثلاثة دنانير و لا تبع به غير مشورتى ؛ پرسيد : چند بفروشم ؟ گفت : سه اشرفى ، لكن تا به من نگفتى ، صيغه مخوان ! آن زمان قيمت بقره سه اشرفى بود . جوان گاو را به بازار آورد ، خداى تعالى ملكى را فرستاد كه قدرت خود را به