كما سئل سراقة عن الحجّ * هو فرض مرّة او مرّات
از پيغمبر پرسيد : حجّ يك مرتبه واجب است يا هر سال ؟
فرمود : ساكت باش ! اگر بگويم هر سال ، به مشقّت مىافتيد . پس از آنچه خدا سكوت فرموده ، سؤال نكنيد تا بر شما مشكل نشود ، ابهموا ممّا ابهم اللّه تعالى ؛ نسبت به آنچه خداى تعالى به ابهام واگذاشته ، استقصا ، كنجكاوى و دقّت نكنيد .
في علّة وصول البقرة بهذه القيمة من الكثرة
بدان اين حيوان بقرهء عجيبى بود ، هيچ حيوانى در عالم به اين قيمت بيع و شرى نشده ، در بعضى تفاسير در علّت رسيدن قيمت گاو به آن مقدار ، چنين نوشتهاند : جوان صالحى بود كه بيع و شرى مىكرد ، روزى مشترى به جهت متاعش رسيد و به وجه نقد آن را خريد ، جوان خواست مبيع را تسليم مشترى كند ، امّا كليد انبار زير سر پدرش بود و او به خواب رفته بود . او پدرش را بيدار نكرد ، از نفع معامله گذشت و ثمن را به مشترى ردّ كرد ؛ مشترى رفت از جاى ديگر خريد كرد . وقتى پدرش از خواب بيدار شد ، بر واقعه اطّلاع يافت ؛ پدر گوسالهاى داشت كه آن را در عوض احترام پسر نسبت به او و براى نفعى كه از پسر فوت شده بود ، به او بخشيد و در حقّش دعا كرد خداوند به او خير و بركت دهد . همين گوساله بود كه بنى اسراييل به آن قيمت خريدند و دعاى پدر در حقّ پسر مستجاب شد .
در كتاب حيوة الحيوان نقل مىكند : مرد صالحى ، پسرى داشت و از مال دنيا گوسالهاى را مالك شده بود . مرد صالح گوساله را به جزيرهاى آورد و آن را رها كرد كه بچرد ، قال : اللّهمّ إلى استودعك هذه العجلة لأبنى حتّى يكبر ؛ خداوندا ! من اين گوساله را به جهت پسرم به تو سپردم تا او بزرگ شود و به حدّ رشد برسد . گوساله چند سال در آن جزيره چريد ، بزرگ و فربه شد .
و كانت تهرب من كلّ من رأها ؛ آن گوساله نزديك هيچكس نمىآمد و از همه فرار