تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 608

مساهمون:

ص٦٠٨
مىسوزاندند ، من توران را در پاى فلان درخت دفن كرده‌ام كه محفوظ بماند ، رفتند آن تورات را آوردند و با توراتى كه عزير نوشته بود ، مقابله كردند ، نقطه‌اى تفاوت نداشت . آن‌وقت گفتند : عزير ابن اللّه . ابن كوّا از جناب امير عليه السّلام پرسيد : مرا از پسرى خبر ده كه بزرگ‌تر از پدر بود . قال : هو عزير خرج و زوجته حامل رجع هو ابن خمسين سنه و ولده ابن مائة سنه .

[ سؤال نصرانى از امام باقر ( ع ) ]

عالم نصارا در شام چند مسأله از جناب امام محمد باقر عليه السّلام پرسيد . حضرت همه را جواب داد . راهب متغيّر شد ، قال : انّى اسئلك مسألة ترقطم فيها كما ترقطم الحمار فى الوحل ؛ گفت : حالا مسأله‌اى از تو مىپرسم كه در جواب آن درمانى ؛ چنان‌كه خر در گل مىماند ، اخبرنى عن مولودين ولدا في يوم واحد و ما تأفى يوم واحد عمر أحدهما خمسون سنة و عمر آخر مأة و خمسون سنة . حضرت فرمود : عزير و عزيز ، پسران شرخيا ، توأم بودند و باهم متولّد شدند . بيست‌وپنج سال همراه هم به‌سر بردند ، عزير بر خر خود سوار شد به جايى مىرفت ، پياده شد و خوابيد . خداوند صد سال او را ميراند و بعد از صد سال ، او را زنده كرد ، فرجع هو شاب و اخوه و ولده شيوخ . برادرش صدوبيست‌وپنج سال و عزير بيست‌و پنج سال داشت ، بعد از آن بيست‌وپنج سال ديگر زنده بودند و هردو در يك روز مردند . عمر عزير پنجاه سال و عمر برادرش صدوپنجاه سال شد ؛ چند روز بعد از فوت عزير حمار هم مرد . نظير حمار عزير كه زنده شد ، در اين امّت نيز اتّفاق افتاد . مفضّل بن عمر مىگويد : در خدمت امام محمد باقر عليه السّلام به مكّه مىرفتم ، در يكى از منازل به موضعى رسيديم كه جمعى ايستاده بودند ، الاغ مردى از حاجيان مرده بود ، نفق حماره و قد بدّد متاعه ؛ اسباب آن مرد فقير متفرّق شده ، روى زمين ريخته بود ، آن بيچاره ، متحيّر ايستاده بود و گريه مىكرد .