قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ
« 1 » ؛ ملك گفت : اى عزير ! صد سال است كه در اينجا افتاده و مرده بودى ،
فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ
« 2 » ؛ به قدرت كامل خدا نگاه كن كه انجير و آب انگور متغيّر نشده ،
وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ
« 3 » ؛ درازگوشت را نگاه كن ! نظر كرد ، ديد حمار مرده و استخوانهايش متفرّق شده .
خطاب رسيد : اى عزير ! ما تو و درازگوشت را در امر معاد ، حشرونشر براى مردم حجّت و برهان قرار داديم كه بدانند چگونه مرده زنده مىشود
وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً
« 4 » نظر كن ! ببين چگونه استخوانهاى الاغ كه افتاده ، از زمين بلند مىكنيم و بر آن گوشت مىرويانيم .
در اين اثنا صدايى از آسمان بلند شد : ايّها العظام البالية ! انّ اللّه يأمرك أن تجتمعى ؛ اى استخوانهاى پوسيده ! خداوند فرموده همه جمع شويد . فاتّصل بعضها ببعض ؛ استخوانها جمع و به هم متّصل شدند .
نداى ديگر آمد : خداى تعالى فرمود : گوشت بالاى استخوانها روييده شود ! گوشت و پوست روييده شد . فصار حمار الّا روح فيه ؛ صورت نوعيّهء حمار درست شد ، لكن بىجان افتاده ، روح نداشت . فاقبل ملك اخذ بمنخسر الحمار فنفخ فيه فقام الحمار و نهق باذن اللّه ؛ ملكى آمد ، دماغ درازگوش را گرفت و در او دميد ، دفعتا حمار زنده شد و نهيق و فرياد كشيد .
اى عزيرا درنگر اندر خرت * كه بريزيده و پوسيده برت
جمع سازيم آن همه اعضاش را * آن سر و دمّ و دو گوش و پاش را
دستوپا و جزء بر هم مىنهد * پارها را اجتماعى مىدهد
مىدمد ، مىسوزد ، اين نقّات « 5 » كو * مىدرد ، مىدوزد ، اين خيّاط كو
هامش
( 1 ) . سوره بقره ، آيه 259 .
( 2 ) . سوره بقره ، آيه 259 .
( 3 ) . سوره بقره ، آيه 259 .
( 4 ) . سوره بقره ، آيه 259 .
( 5 ) . اصل : نفّاط .