ريسمان و سوزنى [ در ] وقت خزر * آنچنان دوزد كه پيدا نيست درز
فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
« 1 » .
چشم را بگشا حشر را پيدا ببين * تا نماند شبههات در يوم دين
فركب حمارى حتّى اتى محلّته ؛ عزير برخاست ، بر حمار سوار شد ، برگشت و به بيت المقدّس آمد . ديد وضع خانهها و بازارها تغيير يافته ، درازگوش از اين كوچه به آن كوچه آمد تا در خانهء عزير رسيد ، سر بر در زد كه به طويله بر سر آخر برود . پسر عزير بيرون آمد درحالىكه پيرمرد شده ، ريشش سفيد بود ، پرسيد : كيستى ؟ كجا مىروى ؟
گفت : مگر اين خانهء عزير نيست ؟ گفت : چرا ، تو كيستى كه اسم عزير مىبرى ؟ او پدر من است ، من در شكم مادر بودهام كه پدرم عزير سفر رفته و مفقودالاثر شده .
گفت : من عزيرم . در اين اثنا ، عزيز برادر عزير پيدا شد . فانكره ؛ گفت : تو برادر من عزير نيستى ؛ صد سال است كه برادرم مفقود شده ، شهر و دهى نماند كه به تفحّصش نفرستاده باشيم ، امّا خبرى از او نشد .
گفت : من عزير برادر توام ، صد سال است كه مردهام ، خدا مرا زنده گرداند .
احوالاتى كه ميان او و برادرش گذشته بود ، نقل مىكرد . آنها تعجّب مىكردند ، ولى باور نمىكردند او عزير باشد . كنيز كورى داشتند كه پير شده بود . از گفتگوى آنها مطّلع شد ، در خانه آمد و گفت : آقاى من ! عزير مستجاب الدعوه بود ، اگر تو عزيرى ، دعا كن من بينا شوم . فمسح بيده على عينها فأبصرت ؛ عزير دست بر چشم كنيز كشيد ، بينا شد .
فصاحت هذا سيّدى و اللّه ! خبر پيدا شدن عزير منتشر شد ولى يهود منكر رجعت او شدند .
عزير گفت : خداى تعالى مرا فرستاده كه تورات را براى شما تجديد كنم ؛ فاملأها عليهم من ظهر قلبه ؛ از حفظ تورات را براى يهود نوشت .
مردى از يهود گفت : پدرم حكايت كرد در زمان غلبهء بختنّصر كه توراتها را
هامش
( 1 ) . سوره بقره ، آيه 259 .