مستطرفات ديگر مشروحا ذكر نموده ، لذا خوش داشتم مرقومات او را عينا در اين عجاله درج نمايم ، در كتاب مزبور ذيل آيهء
أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ
« 1 » فرموده : وقتى بختنّصر آمد ، بيت المقدّس را خراب كرد و بنى اسراييل را به قتل رساند ؛ هنگام مراجعت ، جمعى را كه بقيّة السيف بودند ، به اسيرى برد ، عزير پيغمبر و دانيال از جملهء اسرا بودند . بعد از آنكه خداى تعالى بختنصر را هلاك گرداند ، بنى اسراييل به بيت المقدّس برگشتند و خانههاى آخرت خود را تعمير كردند . عزير زن گرفت ، وقتى زوجهاش حامله شد ؛ روزى خواست به قريهء سايرآباد برود ، به بازار آمد ، درازگوشى خريد كه سوار شود ، گويا شاعر در تعريف آن درازگوش اين اشعار را به نظم آورده :
از فَرَس عُمر ، سبكبارتر * از خر طنبور خوشآوازتر
چوب نديده است مگر بر درخت * بانگ زِ راكب نشنيده است سخت
بر آن درازگوش سوار شد ، آمد تا به قريهاى رسيد كه اهل آن جميعا به مرض و با مرده بودند ، كما قال اللّه تعالى :
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ
« 2 » ، چشم عزير بر آنها افتاد كه همه بيرون قلعه مرده بودند ، ديوارهاى قلعه خراب شده ، بر روى هم افتاده بود .
عزير از روى تعجّب گفت : خداوند چگونه و كى اينها را زنده خواهد كرد ؟
أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها
« 3 » .
داخل باغستان شد ، ديد ديوارهاى باغها افتاده ، لكن درختها پر از ميوه است .
پياده داخل باغ شد ، قدرى انجير چيد و خورد ، بقيّه را برداشت ، قدرى انگور فشرد و عصير آن را در كوزهاى ريخت كه همراه خود ببرد ، سوار خر شد و رو به راه نهاد .
هامش
( 1 ) . سوره بقره ، آيه 259 .
( 2 ) . سوره بقره ، آيه 243 .
( 3 ) . سوره بقره ، آيه 259 .