متعفن الاخلاط محموم » . نتيجه اينست كه فزيد محموم . تب معلول است و تعفّن اخلاط علّت است .
لم اثباتى . جائى است كه از معلول پى به علت ببريم مانند آنكه از آفتاب پى به خورشيد ببريم . و مانند « زيد محموم . و كل محموم متعفّن الاخلاط فزيد متعفّن الاخلاط » . از تب كه معلول است پى به علت كه تعفّن اخلاط است برديم .
بعد از آنكه اين شش قسم دانسته شد بايد ترتيب بين آنها نيز دانسته شود . اولين مطلب « ما » شارحه است كه از شرح الاسم چيز مجهول مىپرسيم . مثلا مىپرسيم كه عنقا چيست ؟ در جواب ميگويند طائر . سپس بوسيله هل بسيطه از وجود آن سئوال مينمائيم و ميگوئيم « هل العنقا موجودة » سپس بوسيله « ما » حقيقيّه از حقيقت آن سئوال مينمائيم . بعد از آنكه ماهيت آن روشن شد بوسيله هل مركبّه از عوارض و صفات . و خصوصيات آن مىپرسيم . پس گويا « ما » را دو تا « هل » و « هل » را دو تا « ما » در ميان گرفتهاند و اشتباك حاصل شده .
و الفرق بين المفهوم : « ما » شارحه و حقيقيّه بيان شدند شارح بنقل از كتاب شفاء بو على سينا فرق اين دو را بيان مينمايد و ميگويد : شرح اسم را همهكس مىفهمد هركس عالم بلغت كلمهاى باشد . معنى همان كلمه را مىفهمد . ولى تعريف ماهوى و حقيقى را هركس نميتواند درك نمايد ، مگر آنكه مرتاض در صنعت منطق باشد مانند كسى كه بلغت فارسى آشنا باشد از كلمه گندم معنى لغوى آن را مىفهمد . امّا ماهيت ، جنس و فصل گندم را تا آگاه بمنطق نباشد نمىفهمد .
آئين بلاغت ( شرح مختصر المعانى ) ( فارسى ) — صفحة 87
مساهمون: احمد امين شيرازى
ص٨٧