يكى تمام جمله اسميّه با ذىالحال كه مفعول « تبصرينى » است .
دوم حوالىّ كه حال از بنىّ است و عامل حال دوم كانّ است باآنكه خودش رابط جمله حال اول بوده . كانّ چون بمعنى اشبه است صلاحيت عامل شدن دارد . معنى چنين است : شباهت دارند پسران من بشيران در حالى كه آنها به اطراف مناند . بنابراين بنىّ عامل در حال نيست تا بگوئيم ابتدائيّت كه عامل مبتدا است نميتواند عامل حال شود .
و يحسن الترك تارة : مورد دوم كه ترك واو نيز بهتر است جائى است كه جمله اسميّهاى كه حال شده بعد از مفردى قرار بگيرد كه آن نيز حال است مانند قول ابن رومى « و اللّه يبقيك لنا سالما » در اين شعر دو حال آمده : يكى سالما كه حال مفرد است . دوم جمله « برداك » اگر سالما بر حال جمله مقدم نشده بود احتياج برابط واو داشت . يعنى خداوند ترا براى منفعت ما نگه دارد در حالتى كه هميشه سلامت باشى و در حالتى كه دو برد و لباست بزرگ شمردن و احترام گذاشتن باشد .
آئين بلاغت ( شرح مختصر المعانى ) ( فارسى ) — صفحة 190
مساهمون: احمد امين شيرازى
ص١٩٠