داستانهائى آورده كه ما بيك داستان اكتفا مينمائيم . سه نفر كه اهل سه رشته و فن بودند باهم بگردش و تفريح رفتند . يكى از آنها صحّاف خوشخطى بود كه به او ورّاق مىگفتند . و ديگرى سائغ يعنى زرگر و سومى بقّار يعنى گاودار . روز بپايان ميرسيد و خورشيد كمكم ميخواست غروب نمايد . خورشيد در اينوقت از روز مدوّر و قرمز رنگ و بزرگتر از آنچه در وسط آسمان است ديده مىشود . يكى از سه نفر گفت اى دوستان بگوئيد كه خورشيد مانند چيست ؟ درباره مشبهبه اختلاف شد و هريك از آنها تشبيه به چيزى كردند كه در ذهن خودشان بود و از خيالات انباشته خويش كه در اثر حرفه و فن خودشان جمعآورى شده استفاده نمودند . بقّار گفت اگر شير را پنير نمايم و به آن زعفران بسيار بزنم و اين پنير را به صورت قالب گرد درآورم خورشيد مانند آن است . سائغ گفت اگر از طلا شكلى مدوّر مانند گلوبند بسازم و آن را آراسته نمايم خورشيد مانند آن خواهد بود . صحاف گفت اگر كاغذى صيقلى را بر روى مقوّا نصب نمايم با آب و رنگ مخصوص ، چنان در ميآيد كه ميتوان گفت خورشيد مانند آن است .
فظهر ان ليس المراد : آنچه را كه ما قبلا تذكر داديم شارح به آن اشاره مينمايد . و آن اين بود كه صاحب مفتاح در اين بحث مىگفت جامع عقلى يا وهمى و خيالى چيزهائى هستند كه بوسيله آنها در مفكّره اجتماع حاصل مىشود نه آنكه خود اينها مدرك باشند . مثلا جامع عقلى امرى است كه بسبب آن امر عقل اقتضا مىكند كه در قوه مفكّره اجتماع حاصل شود . و همينطور وهمى و خيالى و دليل اين مطلب هم اينست كه مثلا تضادّ كه جزء جامع وهمى بود از معانى
آئين بلاغت ( شرح مختصر المعانى ) ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: احمد امين شيرازى
ص١٦٦