به شراب كهنه مثال مىزند كه از شراب تازه و نورس ، اثر آن قوى تر و دير پاى تر است .
دربارهى ى قدم و ازليت پيران ، مولانا در دفتر دوم ، روشن تر سخن مىگويد ( ب 168 ببعد ) تفصيل اين بحث را در آن جا خواهيد شنيد .
پير را بگزين كه بىپير اين سفر * هست بس پر آفت و خوف و خطر
آن رهى كه بارها تو رفتهاى * بىقلاووز اندر آن آشفتهاى
پس رهى را كه نديده ستى تو هيچ * هين مرو تنها ز رهبر سر مپيچ
گر نباشد سايهى او بر تو گول * پس ترا سر گشته دارد بانگ غول
غولت از ره افكند اندر گزند * از تو داهى تر در اين ره بس بدند
داهى : زيركسار ، دانا در كار .
ميان صوفيان و علماء ظاهر ، خلافى عظيم در مورد احتياج به پير ، وجود داشته است ، اهل ظاهر مىگفتند كه قرآن و حديث و اقوال علماى دين و تحصيل علوم دينى براى نجات امت كافى است و حاجتى به شيخ و تربيت او ، وجود ندارد ، صوفيان مىگفتند كه طريق تهذيب نفس ، سخت غامض و دشوار است و هر كسى آفات آن را نمىشناسد ، طريقت را مثال مىزدند به جادههاى محسوس كه قطع آنها بىدليل و راهبرى متضمن خطر است و بر فرض آن كه كسى راه را باز شناسد ، وقتى با دليلى راه دان همراه شود ، آرامش خاطر او بيشتر است پس اگر آدمى در راه حس به راهبرى نيازمند است بطريق اولى در قطع طريق مجاهدهى نفس و تصفيهى دل كه راهى بس پنهان و محفوف بهزاران آفت است به رهنمايى بصير و واقف بر مواضع خطر نيازمند خواهد بود ، مولانا عين اين دليل را ذكر مىكند .
صوفيان و مخالفان ايشان در ضرورت وجود پير ، هر يك بر درستى گفتار