تا هليله نشكند با ادويه * كى شود خود صحت افزا ادويه
وصول به معنى با بقاء صورت ميسر نمىشود زيرا هر فعليتى كه بر نفس و قلب سالك عارض مىشود داراى حكمى خاص و صفتى ويژهى خويش است و مادام كه احكام و اوصاف فعليت پيشين بر جاى خويش است و دل سالك بدان تعلق دارد به فعليت لا حق نائل نمىآيد و بنا بر اين تا سالك كمال طلب ، در بند پرورش تن است بجهان جان قدم نتواند نهاد ، مقصود از شكستن صورت ، ترك تعلق است نه خود كشى يا ناقص كردن و ضعيف ساختن جسم كه از طريقت محمديان بيرون است ، پس تا موت اختيارى و ترك تعلق دست ندهد كه بمنزلهى ريختن شكوفهى درخت است ميوهى معنى پديد نمىآيد ، مثال ديگر از نان و خوشهى انگور و هليله مىآورد كه تا نان را زير دندان خرد نكنند ، بخورد بدن نمىرود و تا خوشهى انگور را نفشارند شراب نمىشود و هليله را با ديگر داروها مىشكنند و مىكوبند و تركيب مىكنند و سپس به كار مىبرند ، اينها همه نشانهى آنست كه حصول بقا بدون فناى از خود و خودى صورت پذير نيست .
اين ابيات ، مترتب است بر بحث پيشين دربارهى قيامت و ظهور مراتب نيك روزان و تبه روزان يعنى بدين سبب كه قيامت مانند بهار است كه خاصيت هر درختى را ظاهر مىسازد ، لا جرم اجزاى جهان همه از روى استعداد ، حشر خويش را خواهاناند و منتظر آن روزاند كه خواص و آثار وجودى آنها را آشكار مىكند و از خزان صورت كه پرده بر روى حقيقت آنها مىكشد نفرت دارند ، اين نكته اشارتى است به سير طبيعى عالم از نقص بسوى كمال .
[ در صفت پير و مطاوعت وى ]
اى ضياء الحق حسام الدين بگير * يك دو كاغذ بر فزا در وصف پير
گر چه جسم نازكت را زور نيست * ليك بىخورشيد ما را نور نيست