و دليل تضاد و تخالف ، در وجود انسان هم اين است كه او از اجزاء نامتساوى و ناهمتا تركيب يافته است ولى تا نه پندارى كه اين اجزا بالانفراد و بلاستقلال در باطن آدمى وجود دارند بلكه جزو داراى دو اعتبار است ، يكى آن كه كل از آن تركيب بافته و بدين لحاظ در وجود كل مندرج است مثل تركيب آب از اكسيژن و ئيدروژن و يا سكنجبين از سركه و عسل ، بدين اعتبار ، اجزا را به نظر استقلال اعتبار نمىتوان كرد و آنها منفرد از كل موجود نيستند و فى المثل اكسيژن و ئيدرژن در آب و سركه و عسل در سكنجبين وجودى ممتاز ندارد تا بگوييم كه اين ئيدرژن و آن اكسيژن و يا آن سركه و اين ديگرى عسل است بلكه از تركيب آنها با همديگر مادهاى پديد آمده است بنام آب و يا سكنجبين ، ازين معنى تعبير مىكند به « جز و كل » .
ديگر اعتبار جزو نسبت بكل كه در اين هنگام جزو در مقابل كل قرار مىگيرد و بالاستقلال و منفردا ملحوظ مىگردد ، سركه بتنهايى و شكر همچنان در خارج موجود است ليكن قواى انسان از جنس نخستين است و آنها در خودى و شخصيت او محو و مندرجاند چنان كه نمىتوان به اشاره گفت كه اين جزو ، محل حرص اوست و اين جزو ديگر جاى خرد و درايت اوست همچنان كه هر گاه ما بباغى و چمن زارى رويم كه در آن جا سبزهها دميده و گلها شكفته باشند و قمريان و بلبلان به آواز خوش نغمه سرايى كنند حالتى از لطف روح و ذوق جان در ما پديد مىگردد كه مجموع آنها در حصول آن ، اشتراك دارند و نتوان گفت كه اين جزو از ذوق منوط به سبزه و اين ديگر زادهى گل و آواز قمرى يا بلبل است .
بنا بر اين توجيه ، « نى » در مصراع اول از بيت « 2905 » راجع است به « جزوها نسبت بكل » و نه بما قبل خود « جزو كل » ، « نى » در مصراع دوم تاكيد همين معنى است ، و بقيه ، توضيح « جزو كل » است در مصراع نخستين يعنى اين صفات
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1199
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص١١٩٩