قطرهى آب ، كروى شكل است و هر نقطه از آن را مىتوان ابتدا يا انتهاى دائرهاى مرتسم بر سطح كره ، فرض كرد و مىتوان رفت كه آغاز و انجام ندارد ، بيت اخير ناظر بدين معنى است .
حاش لله اين حكايت نيست هين * نقد حال ما و تست اين خوش ببين
ز آن كه صوفى با كر و با فر بود * هر چه آن ماضى است لا يذكر بود
هم عرب ما هم سبو ما هم ملك * جمله ما يؤفك عنه من افك
عقل را شو دان و زن را نفس و طمع * اين دو ظلمانى و منكر عقل شمع
لا يذكر : جملهى عربى است كه به صورت صفت استعمال شده است .
نظير : لا ابالى ، لا يعلم . لا يغفر .
يؤفك عنه من افك ( روى گردان مىشود از ايمان يا قرآن كسى كه به حكم قضا روى گردان شده است . ) و الذاريات ، آيهى 9 .
حكايت ، باز گفتن حديث گذشته و پيشين است و مولانا قصهى اعرابى را به اسرار معرفت آميخته و بر ستيزهى عقل و نفس كه همواره در كار است ، منطبق كرده است پس آن چه مولانا مىگويد حكايت نيست بلكه وصف الحال سالكان است .
صوفى ابن الوقت است و خاطرش متوجه گذشته و نگران آينده نيست زيرا چنين انديشهاى مستلزم تضييع وقت موجود است . ابو سعيد حراز مىگويد :
الاشتغال بالوقت الماضى تضييع وقت ثان . ( بوقت گذشته پرداختن وقت ديگر را تباه كردن است . ) روضه المريدين .
ز ان حالها بگو كه هنوز آن نيامده است * چرن خوى صوفيان نبود ذكر ما مضى
ديوان ، ب 2178