تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1196

مساهمون:

ص١١٩٦
كشورهاى مترقى در بند آن مانده‌اند ، مولانا قرنها پيش از صدور اعلاميه‌ى حقوق بشر ، تبعيضات نژادى را مردود شمرده است .
اين حكايت گفته شد زير و زبر * همچو فكر عاشقان بىپا و سر
سر ندارد چون ز ازل بوده ست پيش * پا ندارد با ابد بوده ست خويش
بلكه چون آب است هر قطره از آن * هم سر است و پا و هم بىهر دوان
زير و زبر : مجازا ، پريشان و آشفته ، بىنظم و ترتيب ، بافراط و تفريط . ازل : آن چه آغاز ندارد . ابد : آن چه پايان نپذيرد . از دراز كشيدن اين قصه مختصر و آكندن آن به اسرار گوناگون عذر مىخواهد و آن را به فكر عاشق تشبيه مىكند ، عاشق درباره‌ى جمال و كمال معشوق فكر مىكند ، آن دو چشم در چشم عاشق از هيچ جهت محدود به حدى نيستند و نهايت نمىپذيرند ، عشق از چنين انديشه‌اى مىزايد زيرا عاشق نمىتواند جمال و كمال معشوق را متناهى و محدود فرض كند از آن جهت كه فرضى است همراه با تصور نقص و فقدان بعضى از شئون جمال ، فرضى كه منافى عشق است پس متعلق فكر عاشق امرى است كه نهايت نيم پذيرد و پا و سر و يا آغاز و انجام ندارد ، فكر با متعلق خود مناسبت دارد و در حكم ، تابع اوست و بنا بر اين فكر عاشقان را بىپا و سر خوانده است . نظير آن :
ماجراى من و معشوق مرا پايان نيست * هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام
ديوان حافظ ، ص 211
حسن معشوق را چو نيست كران * درد عشاق را نهايت نيست
ديوان سنايى ، ص 604