تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1193

مساهمون:

ص١١٩٣
سخن دهد و بتشبيه و تمثيل خيال خود را در تعبير آرد ، گياه شناسى ، همان گل و درخت را مىبيند و بفكر آن مىافتد كه از كدام تيره است ، تخم دارد يا ريشه يا پياز ، صوفى عاشق حقيقت است و جمال حق را در همه چيز مشاهده مىكند ، فقه علمى است مرتبط به اعمال ظاهرى ، صوفى مساله‌ى فقهى را طرح مىكند ولى آن را در راه سلوك دل به كار مىبرد ، كفرش نيز چنين است كه از آن روح ايمان و يقين مىتراود زيرا لفظ نسبتى با قصد گوينده دارد ، سخنى كه به ظاهر كژ نمايد و صوفى گفته باشد مانند كف است كه در زير آن درياى روشن قرار دارد و مانند دشنام و سخن تلخى است كه بر لب شيرين معشوق مىگذرد ، آن كف مردود نيست و اين دشنام مطلوب است . سخن فقيه رنگ هستى او دارد و سخن صوفى رنگ هستى او ، سخنان كفر نماى صوفيان نيز چنين است ، صورت آنها بهم ماند ولى در معنى نيك از هم دور است مانند نانى كه از جنس شكر پزند كه صورت نان گندمين يا جوين و ارزانى دارد ولى مزه‌ى آنها مختلف است ، صوفى اين الفاظ را مىگيرد و در مقاصد درست و صحيح خود به كار مىبرد ، اهل ظاهر به صورت آنها مىچسبند و از مقصد بدور مىافتند ، عمل صوفى بدان ماند كه بتى زرين را بگدازند و سكه زنند و در مصلحت دنيا و دين به كار برند ، او موقوف و پاى بند صورت نيست ، اين گفته‌ها هر يك از سر دردى و حالتى بر زبان آمده است و راهى بحقيقت دارد هر چند كه ظاهر آن بر طبع عامه گران و نامقبول مىآيد همچنان كه زر عطاى خداست و بت پرستان از آن صورتى مىسازند و بشرك مىگرايند پس مناط راستى و درستى سخن قصد و كيفيت استعمال گوينده‌اى است كه آن را بر زبان مىآورد و تنها بخاطر صورت و شكل ، مقبول يا مردود نتواند بود ، چنان كه هيچ كسى گليمى را براى آن كه كيك در آن افتاده نمىسوزاند و از روشنى روز بخاطر