نتيجهى ابيات پيشين است يعنى چنانك سگ گرسنه پى صاحب خود مىرود و دنبال قوت مىگردد همچنان بىنوايى و فقر اعرابى ، موجب آن شد كه بطلب رزق از باديه به شهر آيد و از انعام خليفه بهرهمند گردد پس نفس نبايد به تمام مراد خود برسد و كامهاى خويش را بيابد بلكه بايد ضعيف و محتاج باشد تا فرمان روح قدسى را بپذيرد و بدولت جاويد رسد .
هر چه گويد مرد عاشق بوى عشق * از دهانش مىجهد در كوى عشق
گر بگويد فقه فقر آيد همه * بوى فقر آيد از آن خوش دمدمه
ور بگويد كفر دارد بوى دين * ور به شك گويد شكش گردد يقين
كف كژ كز بحر صدقى خاسته است * اصل صاف آن فرع را آراسته است
آن كفش را صافى و محقوق دان * همچو دشنام لب معشوق دان
گشته آن دشنام نامطلوب او * خوش ز بهر عارض محبوب او
گر بگويد كژ نمايد راستى * اى كژى كه راست را آراستى
از شكر گر شكل نانى مىپزى * طعم قند آيد نه نان چون مىمزى
ور بيابد مومنى زرين وثن * كى هلد آن را براى هر شمن
بلكه گيرد اندر آتش افكند * صورت عاريتش را بشكند
تا نماند بر ذهب شكل وثن * ز آن كه صورت مانع است و راه زن
ذات زرش ذات ربانيت است * نقش بت بر نقد زر عاريت است
بهر كيكى تو گليمى را مسوز * وز صداع هر مگس مگذار روز
محقوق : اسم مفعول است از : حققت الامر . يعنى آن كار را تحقيق كردم و بدان متيقن شدم ، بمعنى واجب كردن نيز مىآيد . ممكن است بمعنى حقيق و سزاوار فرض شود ، از : حق بكذا . كه در عربى به صورت مجهول استعمال مىشود . محيط المحيط . در ذيل : حقق .