پيشتر ، در شرح مثنوى شريف ( ج 1 ، ذيل : ب 306 ) گفتيم كه سالك پس از مجاهده و تسلط بر هوى و آرزوهاى نفسانى ، ازين درجه برتر مىرود و از لذات معنوى برخوردار مىشود و اگر هم بدين لذات گرايد از آنها خوشى بيشتر و تمام تر مىيابد ، ممكن است مراد مولانا درين ابيات اين نكته فرض شود .
تشبيه قالب و صورت جسمانى به كوزه درين بيت نيز آمده است :
دل آب و قالب كوزه است و خوف بر كوزه * چو آب رفت باصلش شكسته گير سفال
ديوان ، ب 14315 سپس اشاره مىكند به ( توحد قوى و مدارك ) كه صوفيان معتقداند بدين معنى كه چون سالك وجود خود را شكست و بموت ارادى مرد ، نور ذات احديت كه جامع جميع اسما و صفات است ، تمامى اجزاى وجودش را فرا مىگيرد و قوتهاى نفسانى سالك در نور حق مستهلك و ناچيز مىگردد ، تجلى ذاتى جامع همگى تجليهاى اسمايى و صفاتى است بنا بر اين هر قوتى عمل قوتهاى ديگر را تواند كرد هم چنان كه حق تعالى احدى الذات و الصفات است و بذات خود ، عالم و سميع و بصير است پس در آن حالت ، سالك به چشم مىبيند و مىشنود و مىبويد و مىچشد و اين آلتها صفت يگانگى مىگيرند و يك باره بدل مىشوند مثل آن كه در حالت خواب ، آدمى هم مىبيند و هم مىشنود و هم لمس مىكند و آن جا چشم و گوش و حاسه لمس در كار نيست ، ابن فارض در اشاره بدين مساله گفته است :
فكل لسان ناظر مسمع يد * لنطق و ادراك و سمع و بطشه
و اين حالت مختص قوى و مدارك نيست بلكه جميع ذرات وجود و اعضا را اين حالت حاصل مىشود چنان كه هم ابن فارض مىگويد :