مىافتد و قواى او از تاثير شراب فرو مىريزد يا عاشقى فراق زده و شبها در انتظار وصل بروز آورده و از شرار عشق سوخته و تشنهى وصال شده ، درهاى اميد بر روى او بسته و نوميدى سراپايش را فرا گرفته ، او درين حالت تنها و نوميد سر بر زانو نهاده ، ناگهان معشوق از در بىخبر در آيد ، جمال دل فريب به دو نمايد و روى بر روى او نهد و اشكش پاك كند و دست مهر بر سر خاك آلودش مالد ، عاشق در چنين حالى خود را فراموش مىكند و واله و حيران فرو مىماند ، دل دادگان جمال احديت نيز چنيناند ، در وادى طلب مىتازند ، سر بر آستان ارادت مىنهد ، قواى جسمانى را در بوتهى رياضت و مجاهدت مىگدازند ، سر بر زانوى مراقبه ، چشم بر دريچهى عنايت مىگشايند تا كدام وقت و ساعت پرتوى از جمال جانان در تابد ، تافتن همان و از خويشتن رفتن و نقد هستى در باختن همان .
اين بىخويشى و نيستى حكم و اثر تجلى است كه كوه طور نيز با همه زفتى و بىخاورى آن را بر نتافت و همين كه لمعهاى از خورشيد زيبايى قهار حق بر آن پرتو افكند بر خود شكافت و از هم گسيخت .
ليكن فناى سالك نه چون مرگ صورت است كه عاقبت و سرانجام آن تباهى است ، اين فنا پيش آهنگ بقا و هستى جاويدان است و شكستن و درهم ريختنى است مقدمهى درستى و پيوستن ، صورت ، كوزه وار مىشكند ولى آب معرفت و شراب ذوق از آن نمىريزد و چگونه ممكن است بريزد در حالتى كه قدرت خدايش نگهبانى مىكند و در كنارش مىدارد :
چو شيشه ز آن شدهام تا كه جام شه باشم * شها بگير بدستم كه دستكار توم
عجب كه شيشه شكافيد و مى نمىريزد * چگونه ريزد داند كه بر كنار توم
ديوان ، ب 18074 ، 18075