پرى ، در تعبير مولانا فزونى كمال و يا سعهى رحمت است ، چاك كردن ، جوش كردن ، فيض و يا عنايت الهى تواند بود . جع : مصباح الأنس ، طبع طهران ، ص 77 - 69 ، مقدمهى ابن خلدون ، طبع بولاق ، ص 393 .
ور بديدى شاخى از دجلهى خدا * آن سبو را او فنا كردى فنا
آن كه ديدندش هميشه بىخودند * بىخودانه بر سبو سنگى زدند
اى ز غيرت بر سبو سنگى زده * و اين سبو ز اشكست كاملتر شده
خم شكسته آب از او ناريخته * صد درستى زين شكست انگيخته
جزو جزو خم به رقص است و به حال * عقل جزوى را نموده اين محال
نى سبو پيدا در اين حالت نه آب * خوش ببين و اللَّه اعلم بالصواب
شاخ : جوى فرعى كه از رودخانه يا نهر بزرگ تر جدا كنند .
ضمير در « بديدى » يا راجع است به اعرابى و يا به « كل عالم » بيت ( 2860 ) بنا بر آن كه كل افرادى و هر يك از اجزاى عالم ، مراد باشد ، مقصود آنست كه شهود علم حق ، رويت خود و خودى را فانى مىسازد و كسى كه وسعت علم و احاطهى اشراف حق تعالى را در يابد بعلم و معرفت مختصر و محقر بشرى فريفته نمىگردد ، توان گفت كه شهود كمال خداى تعالى بنحو كلى ، وجود سالك را محو و فانى مىكند چنان كه قطره در دريا و يا نور چراغ در روشنايى و فروغ خورشيد .
آن گاه مىگويد كسانى كه جمال و كمال الهى را شهود مىكنند ، مست و بىخود مىشوند زيرا ظرفيت و استعداد آدمى هر اندازه كه فراخ و كمال يافته باشد نسبت به حق تعالى تنگ و محدود است ، او مانند طفلى است كه پيمانهى كلان و شگرفى را كه خوراى باده گساران دريا كش است و از بادهاى كهن و ديرينه سال پر كردهاند ، يك باره سر كشد و قطرهاى باز نهلد ، بىگمان ، مست و بىخود از پا