بلكه از دجله چو واقف آمدى * آن سبو را بر سر سنگى زدى
نتيجه حكايت است و مناسبتى دارد با مضمون آيهى شريفه :
وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا
. ( و ندادهاند شما را از علم و دانش مگر اندكى . ) الإسراء ، آيهى 85 .
[ قبول كردن خليفه هديه را و عطا فرمودن با كمال بىنيازى از آن هديه و از آن سبو ]
چون خليفه ديد و احوالش شنيد * آن سبو را پر ز زر كرد و مزيد
آن عرب را كرد از فاقه خلاص * داد بخششها و خلعتهاى خاص
كاين سبو پر زر به دست او دهيد * چون كه واگردد سوى دجلهش بريد
از ره خشك آمده ست و از سفر * از ره آبش بود نزديكتر
چون به كشتى درنشست و دجله ديد * سجده مىكرد از حيا و مىخميد
كاى عجب لطف اين شه وهاب را * وين عجبتر كو ستد آن آب را
چون پذيرفت از من آن درياى جود * آن چنان نقد دغل را زود زود
فاقه : نيازمندى و تهى دستى .
خميدن : دو تا شدن به قصد احترام ، خم شدن ، تعظيم كردن ، در محاورات كنونى .
نقد دغل : پول قلب ، سكهى تقلبى .
كل عالم را سبو دان اى پسر * كاو بود از علم و خوبى تا به سر
قطرهاى از دجلهى خوبى اوست * كان نمىگنجد ز پرى زير پوست
گنج مخفى بد ز پرى چاك كرد * خاك را تابان تر از افلاك كرد
گنج مخفى بد ز پرى جوش كرد * خاك را سلطان اطلس پوش كرد
ب 2863 - 2860