تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1181

مساهمون:

ص١١٨١
فنا پذير است ، موجب غرور و خود بينى و خويشتن ستايى گردد . شمس تبريزى مىگويد : « اين ، راه بحث معتزله نيست ، اين راه شكستگى است و خاك باشى و بىچارگى و ترك حسد و عداوت ، اگر اين معنيها بتعلم و بحث بشايستى ادراك كردن پس خاك عالم بر سر بايستى كردن ابا يزيد و جنيد را از حسرت فخر رازى كه صد سال شاگردى فخر رازى بايستى كردن ، گويند هزار تا كاغذ تصنيف كرده است فخر رازى در تفسير قرآن ، بعضى گويند پانصد تا كاغذ و صد هزار فخر رازى در گرد راه ابا يزيد نرسد و چون حلقه بر در باشد » مقالات شمس تبريزى نسخه‌ى عكسى . اينك به پيروى مولانا قصه‌اى از نحوى ديگر كه مولانا نقل فرموده و نتيجه‌ى آن همانند حكايت نحوى در مثنوى است بدين بحث مىپيونديم : « همچنان روزى حضرت مولانا اصحاب را معانى مىفرمود ، در اثناى سخن حكايتى مثال آورد كه مگر نحويى در چاه افتاده بود ، درويشى صاحب دل بر سر چاه رسيده بانگى زد كه ريسمان و دول بياريد تا نحوى را از چاه بيرون كشيم ، نحوى مغرور اعتراض كرد كه رسن و دلو بگو ، درويش دست از خلاص او باز كشيد و گفت تا من نحو آموختن تو در چاه بنشين ، اكنون جماعتى كه اسير چاه جاه و طبيعت گشته‌اند و پيوسته بپر هنر خود مىپرند تا ترك آن خيالات و هنرها نكنند و پيش اوليا سر ننهند حقا كه از آن چاه خلاص نيابند و در صحراى و ارض اللَّه واسعه خرامان نشوند و به مقصود كلى نرسند . » مناقب افلاكى ، طبع انقره ، ص 136 .
آن سبوى آب دانشهاى ماست * و آن خليفه دجله‌ى علم خداست
ما سبوها پر به دجله مىبريم * گر نه خر دانيم خود را ما خريم
بارى اعرابى بدان معذور بود * كو ز دجله بىخبر بود و ز رود
گر ز دجله با خبر بودى چو ما * او نبردى آن سبو را جا به جا