اى كه خلقان را تو خر مىخواندهاى * اين زمان چون خر بر اين يخ ماندهاى
محو : ستردن و پاك كردن چيزى است از سطح جسم ، معنى آن را در اصطلاح صوفيه پيشتر بيان كردهايم . شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، ذيل : ب ( 575 ) .
بر آن مىافزاييم كه متاخرين ، محو را به پنج معنى گرفتهاند :
1 - محو ارباب ظواهر : رفع اوصافى كه به عادت فرا گيرند و ازالهى اخلاق نكوهيده .
2 - محو ارباب سرائر : شستن و زايل كردن آفاتى كه از وصول بحقيقت باز مىدارد و آن اوصاف بنده و رسوم افعال و اخلاق اوست ، اين محو بتجلى صفات و اخلاق و افعال حق حاصل مىشود .
3 - محو جمع و يا محو حقيقى : فناى كثرت در وحدت .
4 - محو عبوديت و يا محو عين عبد : و آن عبارت است از اسقاط اضافهى وجود باعيان ، اعيان صورت علميهى ذات حقاند و معلومى هستند كه عين آن ، معدوم است ولى مظاهر وجود حقاند ، وجود ، عين حق است كه اضافه و نسبتى به اعيان دارد ، اضافه و نسبت امرى است اعتبارى ، آثار خارجى تابع وجود است بنا بر اين موجودى جز خدا متصور نيست ، محو ، شهود اين معنى است .
5 - محو محو : بقاى به حق بعد از فناى خلق . اصطلاحات الصوفية ، در ذيل : محو . كشف اسرار معنوى در شرح ابيات مثنوى .
خر بريخ : مثالى است از فرو ماندن و باز ايستادن به لحاظ آن كه خر بر روى يخ نتواند رفت . نظير : خر در خلاب .
خود بينى مانع وصول است از آن رو كه مرد خود بين ، از ديد حاجت و نقص محجوب و كور است و تا اين صفت و ديگر صفات ناقص بشرى بر جا