باشد ، آدمى بجايى نمىرسد و بصفات خدايى آراسته نمىگردد پس شرط آرايش بصفات كمال و اوصاف الهى ، زدودن صفات خلق و خلقيت است زيرا اين دو ، در دو جهت و قطب مخالف قرار دارند و تا يكى را رها نكنند و فرو نشويند به آن ديگر نتوانند رسيد ، نيستى و محو را تشبيه مىكند به حالت مردهاى كه در دريا افتد ، مرده بر روى آب دريا قرار مىگيرد و موج درياش با خود از سويى بسويى مىبرد و حركت او همان حركت درياست ، همچنين سالكى كه در درياى وحدت غرقه مىشود بصفات حق متحلى مىگردد و فعل او فعل خداست .
علماى ظاهر و طلاب قديم خويش را ( اهل علم ) و ديگران را ( خر ) مىخواندند ، اين تعبير زشت و رد زبان آنها بود ، مولانا اين خلق ناپسند را انتقاد مىفرمايد .
گر تو علامهى زمانى در جهان * نك فناى اين جهان بين وين زمان
مرد نحوى را از آن در دوختيم * تا شما را نحو محو آموختيم
فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف * در كم آمد يا بى اى يار شگرف
در دوختن : پيوستن به چيزى .
فقه فقه : جان و حقيقت فقه ، و بر قياس ، نحو نحو ، صرف صرف .
كم آمد : فروتنى و تواضع ، نيستى و ناديدن خود .
نقدى است صريح و قاطع از مدعيانى كه بدانستن چند لغت و يا مبحث لفظى و يا ورقى از كتاب آفرينش و يا چند مساله شرعى و نام چند راوى و ناقل خبر ، باد در آستين مىافكنند و خود را علامه و پر دان فرض مىكنند ، مولانا مىفرمايد جهان با همه پهناورى ناپايدار است و روزگار با همه وسعت و امتداد ، جاويد نمىپايد تا چه رسد بما كه زادهى جهان و موقوف بحدود زمانهايم پس چه مايه زشت است كه علم به احوال چيزى ناپايدار كه آن علم هم صفت و اثر شخصى