تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1178

مساهمون:

ص١١٧٨
استاد ما در آن فن نظير خود ندارد ، همانا كه چون به حضرت خداوندگار زيارت كرده بنشستند ، بعد از آنك معارف بسيار و لطايف بىشمار فرمود ، حكايتى آغاز كرد كه مگر فقيهى ساده دل با نحوى زيرك موافقت كرده بود از ناگاه بسر چاهى رسيدند كه خراب و بىآب گشته بود ، فقيه آغاز كرد كه و بير معطله ( 22 / 45 ) بىهمزه گفت ، نحوى برنجيد و گفت : و بئر بگو ، مهموز بخوان فصيح‌تر بود ، همچنان بحث فقيه و نحوى دراز كشيد و جهت همزه‌ى اعلال نموده تمامت كتب صرف و نحو را ورق ورق مىكردند و از دلايل گفتن ملول شدند ، عاقبه الجدال اصلا بمنزلى و آبادانى نرسيدند و بتاريكى شب مانده ، در عين آنك در بحث گرم شده بودند ، قضا را نحوى ما بچاهى مغ فرو افتاد ، از اندرون چاه بانگ و فرياد مىكرد كه اى رفيق طريق و اى فقيه شفيق حسبه لله تعالى مرا ازين چاه مظلم برهان ، فقيه گفت به شرطى خلاصت دهم كه همزه را از بئر حذف كنى ، بىچاره نحوى مسكين كه مغرور هنر گشته بود ، تا از بئر همزه حذف نكرد از آن چاه نرهيد ، همچنان تا همزه‌ى تردد و هستى خود را حمزه وار از خودى خود حذف نكنى از بئر تاريك خود بينى كه چاه طبيعت و نفس است و غيابة الجب ( 12 / 10 ) عبارت از آنست نرهى و هرگز به فضاى صحراى و ارض اللَّه واسعه ( 39 / 10 ) نرسى . » مناقب افلاكى ، طبع انقره ، ص 107 - 106 . مأخذ حكايت نحوى را در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 28 ، مىتوانيد ملاحظه فرماييد .
محو مىبايد نه نحو اينجا بدان * گر تو محوى بىخطر در آب ران
آب دريا مرده را بر سر نهد * ور بود زنده ز دريا كى رهد
چون به مردى تو ز اوصاف بشر * بحر اسرارت نهد بر فرق سر