مهر ايشان باشارت حق باشد نه بهواى ايشان ، آن دوستى كه بهوى و هوس باشد ، سرد شود و گرم شود همچون هواى اين جهان كه گاهى تابستان بود و گاهى زمستان اما آن دوستى كه از هوى بيرون باشد بهويت حق باشد سرد و گرم نشود . » همان مأخذ ، ص 44 .
همچو صيادى كه گيرد سايهاى * سايه كى گردد و را سرمايهاى
سايهى مرغى گرفته مرد سخت * مرغ حيران گشته بر شاخ درخت
كاين مدمغ بر كه مىخندد عجب * اينت باطل اينت پوسيده سبب
مدمغ : كسى كه مغزش آسيب ديده باشد ، احمق . لفظى است عاميانه .
اين تمثيل پيشتر گذشت . جع : شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، ذيل : ب ( 421 - 417 ) .
ور تو گويى جزو پيوستهى كل است * خار مىخور خار مقرون گل است
جز ز يك رو نيست پيوسته به كل * ور نه خود باطل بدى بعث رسل
چون رسولان از پى پيوستناند * پس چه پيوندندشان چون يك تناند
اين سخن پايان ندارد اى غلام * روز بىگه شد حكايت كن تمام
مقيد از جهت اينكه مرتبهاى از مراتب ظهور مطلق است به دو پيوسته و متصل است ، ازين لطيفه ممكن است بعضى گمراه شوند و عشق بجزو را عشق بكل پندارند چنان كه طايفهاى از صوفيه جمال پرستى را به همين دليل بر گزيده و يكى از اصول طريقت فرض كردهاند ، مولانا نخست از طريق حس و عادت جواب مىگويد و بر سبيل معارضه اين انديشه را رد مىكند بدين گونه كه بر اين فرض ، خار نيز با گل پيوسته است و هر دو از يك درخت مىرويند ولى هيچ كس اين دو را يكسان نمىپندارد و بجاى گل خار نمىخورد و نمىبويد ، سپس