چون كه جزوى عاشق جزوى شود * زود معشوقش به كل خود رود
ريش گاو بندهى غير آمد او * غرقه شد كف در ضعيفى در زد او
نيست حاكم تا كند تيمار او * كار خواجهى خود كند يا كار او
كل ، در اصطلاح منطقيان و فيلسوفان مجموع چند چيز است كه با يكديگر تركيب شوند و هر يك از آنها را جزو مىگويند و در تعبيرات صوفيان ، وجود مطلق و يا ذات حق است در مرتبهى واحديت و به اعتبار جامعيت صفات و جزو ، مقيد و وجود متعين است . ( تعريفات جرجانى ، اصطلاحات الصوفية ، كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : كل . ) و به اعتبار ديگر حق تعالى كل و تمام آفرينش است بمناسبت آن كه هر يك از مراتب خلقت ، مظهرى از مظاهر او هستند و تمامت آفرينش ، ظهور اوست بنحو كمال و تمام . سعدى بدين مناسبت مىگويد :
بجهان خرم از آنم كه جهان خرم ازوست * عاشقم بر همه عالم كه همه عالم ازوست
غزليات سعدى ، ص 118 پس عاشق كل كسى است كه خدا را دوست دارد و يا بر همه اجزاى جهان و تمام عالم از گويا و ناگويا عشق مىورزد كه آن نيز عشق به حق است به اعتبار آن كه خدا را جز در همين مظاهر نتوان جست و عاشق جزو ، كسى كه بيك چيز يا يك شخص و يا جنسى بخصوص دل مىبندد و از فوائد وجود و ذوق جمال و زيبايى سائر اشيا محروم و بىنصيب مىماند .
چنان كه ديديم ، مولانا فرمود كه هر جنبشى آلودهى غرض است مگر عشق ، اكنون مىگويد كه مراد ، آن عشق است كه به حق و يا همهى آفرينش ورزند يعنى عشق كل و نه عشق بجزو ، سپس بر اين نكته دليل مىآورد كه عشق بجزء