مستلزم حرمان از كل است فى المثل كسى كه تنها به گل دل مىبندد از ذوق آواز بلبل محروم است و كسى كه تنها صورت خوب را دوست دارد از لذات معنى بىبهره است ، جهان لبريز از زيبايى است و هر چيزى در حد خود جمال و كمالى دارد كه در ديگران جلوه گر نمىشود بنا بر اين ، تمام لذت و داراى ذوق كامل آن كسى است كه جمال را بمعنى وسيع و در تمام مراتب آن دوست دارد و بر خلاف ، كسى كه جمال را در يك چيز و بيك صفت مىنگرد ، از لذتى محدود و ناقص بهرهور مىشود . دليل ديگر آن كه جزوى و مقيد در معرض زوال است و هرگز پايدار نمىماند و عاشق جزو ، ريش گاو و نادان و خام طمع است كه اميد بقا ، در چيزى مىبندد كه زوال ، صفت ذاتى اوست و بقاى او به غير خود است و بناچار روزى فنا مىپذيرد و بكل خويش باز مىگردد ، اين عاشق مانند غريقى است كه از ترس جان دست در هر گياهى مىزند تا جان بساحل كشد ، آرزويى غلط و اميدى تباه .
آن گاه مىگويد كه جزو در تصرف كل و مانند بنده و مملوكى است كه بر امور خود نيز حاكم نيست و بنا بر اين ، آن مىكند كه مطلوب كل است و بميل و مراد عاشق نتواند بود ، اين مطلب را مولانا بر وجه استفهام بيان مىكند .
[ مثل عرب إذا زنيت فازن بالحرة و إذا سرقت فاسرق الدرة ]
فازن بالحره پى اين شد مثل * فاسرق الدرة بدين شد منتقل
بنده سوى خواجه شد او ماند زار * بوى گل شد سوى گل او ماند خار
او بمانده دور از مطلوب خويش * سعى ضايع رنج باطل پاى ريش
اشاره است به مثل : إذا زنيت فازن بحره و إذا سرقت فاسرق درة ( اگر پليد كارى مىكنى با آزاد زنان كن و اگر مىدزدى مرواريد يكتا بدزد . ) مجموعهى امثال ، نسخهى خطى متعلق بجناب آقاى همايى ، نظير آن در پارسى : اگر خاك بر مىدارى از تودهى كلان بردار .