تاريك بر آيد و بر تخت سلطنت نشيند ، و راى غرض آدمى در هر كارى هزار فوايد ست ارادت حق را و آن غرض مهار بينى او كرده است . » مكتوبات مولانا ، طبع استامبول ، ص 16 .
من بر اين در طالب چيز آمدم * صدر گشتم چون به دهليز آمدم
آب آوردم به تحفه بهر نان * بوى نانم برد تا صدر جنان
نان برون راند آدمى را از بهشت * نان مرا اندر بهشتى در سرشت
رستم از آب و ز نان همچون ملك * بىغرض گردم بر اين در چون فلك
بىغرض نبود به گردش در جهان * غير جسم و غير جان عاشقان
دهليز : دالان ميان در و درون سراى .
جنان : جمع جنت .
بهشتى : با ياء نكره براى افادهى تعظيم ، مىتوانيد با ياء نسبت بخوانيد يعنى اهل بهشت .
فرشتگان از جنس مجرداتاند و حاجتى به آب و نان و انواع خوردنى و آشاميدنى كه صفت حيوان مادى است ، ندارند ، حركت فلك دائم است و گسستنى نيست چنان كه حكماء پيشين گفتهاند .
گردش و حركت از اراده مىخيزد ، اراده پس از تصور غرض و هدف فعل منجر مىشود ، پس هيچ فعل ارادى بىغرضى نتواند بود ، بعقيدهى صوفيه ، حركات ارادى خواه عقلى يا نفسى تابع تجليات اسماء و صفات است و آنها پيوسته تجدد مىپذيرند ولى عاشق حق مغلوب اراده اوست كه فعلش معلل به اغراض نيست ، پيشتر گفتهايم كه عشق حقيقى از غرض پاك و منزه است .
شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، ذيل : ب ( 205 ) .
[ در بيان آن كه عاشق دنيا بر مثال عاشق ديوارى است كه بر او تاب آفتاب زند ]
عاشقان كل نه اين عشاق جزو * ماند از كل آن كه شد مشتاق جزو