غم و شادى تن مانند خط و يا نقوش حروف است كه قالب معنى و رهنمون بسوى ادراك آن فرض مىشود ، همچنين احوال حسى سايه و ظل احوال قلبى است ، لفظ و خط را براى آن مىآموزيم تا بمعنى پى بريم ، شادى و غم صورت نيز براى آنست كه ما را بسوى شادى و غم معنوى راهبر شود ، سپس نقش و صورت غم و شادى را تشبيه مىكند به صورتهايى كه بر سر در حمام و يا جامه كن نقش مىكردهاند كه آنها هم مانند جامه كه از تن مىكنند و بر سر حمام باز مىگذارند از حس و حركت و آگاهى بىخبراند ، شرط وصول به احوال قلبى ، تجرد از حالات حسى و امور مادى است همچنان كه ورود بحمام ، مستلزم جامه از تن كندن است زيرا تن با جان پيوند حقيقى ندارد و از ذوق جان بىنصيب است مثل اينكه جامه از احوال تن آگاه نمىشود . پيشتر گفتهايم ( شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، ذيل : ب 417 ) كه بعقيدهى مولانا منبع شاديها دل است و سايهى اوست كه بر اشيا منعكس مىشود .
نسخهى موزهى قونيه ، اين بيت را در حاشيه و پس از بيت ( 2868 ) اضافه دارد :
صورت غمگين نقش از بهر ماست * تا كه ما را ياد آرد راه راست
يوسف بن احمد مولوى و اسماعيل انقروى آن را در متن آوردهاند .
[ پيش آمدن نقيبان و دربانان خليفه از بهر اكرام اعرابى و پذيرفتن هديه او را ]
آن عرابى از بيابان بعيد * بر در دار الخلافه چون رسيد
پس نقيبان پيش او باز آمدند * بس گلاب لطف بر جيبش زدند
حاجت او فهمشان شد بىمقال * كار ايشان بد عطا پيش از سؤال
پس به دو گفتند يا وجه العرب * از كجايى چونى از راه و تعب
گفت وجهم گر مرا وجهى دهيد * بىوجوهم چون پس پشتم نهيد
اى كه در روتان نشان مهترى * فرتان خوشتر ز زر جعفرى
اى كه يك ديدارتان ديدارها * اى نثار دينتان دينارها