آن كه چنان باشى كه مىنمايى يا چنان نمايى كه هستى ، نياميختن احوال بمداخلهى نفس و اعمال به نقص ( از جهت نيت و شكل ظاهر ) و اعتقاد به شك .
بعقيدهى عبد الله انصارى ، صدق ، هر حقيقتى را گويند كه بكمال ممكن خود رسيده و نصيب خود را از تماميت وجود استيفا كرده باشد ، صدق داراى سه درجه است ، يكى صدق قصد و آن توجه قلب است به تمام همت در سلوك طريق حق بسبب داعى درونى و ميلى كه باطن را بر سلوك دارد و بدان منجذب كند بىاين كه به ريا يا هر غرض ديگر مشوب باشد . نشانهى اين گونه صدق آنست كه سالك راست همت ، هيچ داعى درونى را كه مخالف وفاى عهد باشد بدل راه ندهد و با اضداد ننشيند و از كوشش باز نه ايستد .
دوم ، آن كه زندگى جز براى حق نخواهد ( يعنى عمر در خدمت حق گزارد ) و در خود جز كمى و كاستى نبيند و به رخص و تسهيلات شرعى در اعمال نگرايد .
سوم ، آن كه در معرفت خود راست بين باشد بدين معنى كه در بدايت كار ، عمل او و در وسط ، حال او و در نهايت ، وقت او ، موافق رضاى خدا باشد .
ابن عربى ، صدق را به شدت و صلابت دينى تعريف مىكند ، بعقيدهى او كسى كه داراى اين صفت است تاثير همت دارد و خوارق و كرامات بر دست وى ظاهر مىشود ، خدا را نيز صادق گويند پس صدق ، حال است اگر صفت بنده فرض شود و مقام است اگر صفت الهى اعتبارش كنند و چون در مرتبهى قرب النوافل ، صفات حق جاى صفات بنده را مىگيرد و سالك به خدا مىبيند و مىشنود همچنين صدق او ، مقام و صفت ثابت مىشود . شيخ عطار مىگويد :
صدق چيست در راستى به بودنست * در كمانى سر بسر زده بودنست
مصيبت نامه ، ص 44 مقصودش اينست كه اگر چون كمان خميده و كژ است و عيب و نقص دارد