تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1120

مساهمون:

ص١١٢٠
آهو به مثل رام شود با مردم * تو مىنشوى هزار حيلت كردم
الطاف الوهيت و حكمت ربوبيت بسر ملايكه فرو مىگفت كه
إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ
، شما چه دانيد كه ما را با اين مشتى خاك از ازل تا بابد چه كارها در پيش است :
عشقى است كه از ازل مرا در سر بود * كاريست كه تا ابد مرا در پيش است
معذوريم كه شما را با عشق سر و كارى نبوده است ، شما خشك زاهدان صومعه نشين حظاير قدسيد از گرم روان خرابات عشق چه خبر داريد :
قدر گل و مل باده پرستان دانند * نه تنگ دلان و تنگ دستان دانند تو باده نخورده‌ى چه دانى قدرش * سريست درين شيوه كه مستان دانند
سلامتيان را از ذوق حالت ملامتيان چه چاشنى :
درد دل خسته دردمندان دانند * نه خوش منشان و خيره خندان دانند از سر قلندرى تو گر محرومى * سريست در آن شيوه كه رندان دانند
روزكى چند صبر كنيد تا من بر اين يك مشت خاك ، دست كارى قدرت بنمايم و زنگار ظلمت و خلقيت از چهره‌ى آينه‌ى فطرت او بزدايم تا شما در اين آينه آن نقشهاى بوقلمون ببينيد ، اول نقش آن باشد كه شما را همه سجده‌ى او بايد كرد . پس از ابر كرم باران محبت بر خاك آدم باريد و خاك را گل كرد و بيد قدرت در گل ، دل كرد :
از شبنم عشق خاك آدم گل كرد * صد فتنه و شور در جهان حاصل كرد سر نشتر عشق بر رگ روح رسيد * يك قطره فرو چكيد نامش دل كرد
جمله ملايكه ملا اعلى كروبى و روحانى در آن حال متعجب وار مىنگريستند كه حضرت جلت بخداوندى خويش در گل آدم چهل شبانه روز تصرف مىكرد و چون كوزه گر كه از گل كوزه خواهد ساخت آن را بهر گونه مىمالد و بر آن چيزها مىاندازد ، گل آدم را در تخمير انداخته كه
خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ