تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1119

مساهمون:

ص١١١٩
انبساط : گستاخى و ترك حشمت ، بىملاحظگى ، خوش طبعى ، ناز فروشى بسبب نزديكى و صميميت . اين ابيات ، تفسير گونه‌اى است از آيه‌ى شريفه :
وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ
. ( ياد كن اى پيمبر آن گاه كه پروردگارت بفرشتگان گفت من در زمين خليفتى خواهم گماشت فرشتگان گفتند آيا روا باشد كه در زمين كسى را گمارى كه در آن فساد انگيزد و خونها ريزد و اينك ما بهمراه ستايش ، ترا تسبيح مىگوييم و تقديس مىكنيم خدا گفت من آن دانم كه شما ندانيد . ) البقرة ، آيه‌ى 30 . بگفته‌ى بعضى از مفسرين اين خطاب با گروهى از فرشتگان بود كه جن نام داشتند و در زمين مىزيستند و از قبيله‌ى ابليس بودند و چون آدم بجاى آنها فرمانرواى زمين مىشد فرياد اعتراض برداشتند و آدم را بفساد انگيزى و خون ريزى تهمت زدند و خويش را بتسبيح و تهليل ستودند . تفسير طبرى ، طبع مصر ، ج 1 ، ص 155 . قصه‌ى آفرينش آدم و معنى خلافت از مواردى است كه صوفيان در اثبات اصول خود بدان تمسك جسته و توجيهات ظريف كرده‌اند ، نمونه‌اى از گفتار نجم الدين رازى بشنويد « جملگى ملايكه در آن حالت انگشت تعجب در دندان مانده كه آيا اين چه سر است كه خاك ذليل را به حضرت رب الجليل به چندين اعزاز مىخوانند و خاك در كمال مذلت و خوارى با حضرت عزت و كبرياى چندين ناز و تعزز مىكند و با اين همه حضرت غنا و استغنا با كمال غيرت به ترك او نگفت و ديگرى را بجاى او نخواند و اين سر با ديگرى در ميان ننهاد :
هم سنگ زمين و آسمان غم خوردم * نه سير شدم نه يار ديگر كردم