كه معدوم فعل پذير نتواند بود . علماء صرف دربارهى صيغهى ( انفعل ) مىگويند :
و يختص بالعلاج و التاثير و من ثم قيل انعدم خطا . شرح شافيهى ابن حاجب از رضى الدين استرآبادى ، طبع مصر ، ص 108 ، تاج العروس ، محيط المحيط ، در ذيل : عدم .
حب يعمى و يصم : مقتبس است از حديث : حبك الشيء يعمى و يصم . ( دوست داشتن تو چيزى را مايهى كورى و كرى است . ) احاديث مثنوى ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 25 .
دوستى و محبت از ديدن خوبيها و منفعتها سر چشمه مىگيرد ، محبت تا وقتى پايدار مىماند كه اين ديد و احساس بر جاى خود است ، با ديدن عيب و نقص و ضرر ، دوستى به چيزى نمىگرايد و اگر حصول يافته باشد ، زوال مىپذيرد ، دوست ، ملامت نمىشنود و تحمل شنيدن عيب محبوب ندارد بدين جهت محبت را مايهى كورى و كرى شمردهاند ، مىتوان گفت كه انسان تا از ديدن و شنيدن معايب ، كور و كر نشود بسوى محبت نمىگرايد زيرا محبت امرى عاطفى است و ديدن معايب و محاسن و سنجش آنها با يكديگر از جنس ادراك است كه عقل بر عهده دارد .
گفت زن آهنگ برم مىكنى * يا به حيلت كشف سرم مىكنى
گفت و الله عالم السر الخفى * كافريد از خاك آدم را صفى
دو سه گز قالب كه دادش وانمود * هر چه در الواح و در ارواح بود
تا ابد هر چه بود او پيش پيش * درس كرد از علم الاسماء خويش
تا ملك بىخود شد از تدريس او * قدس ديگر يافت از تقديس او
آن گشادى شان كز آدم رو نمود * در گشاد آسمانهاشان نبود
در فراخى عرصهى آن پاك جان * تنگ آمد عرصهى هفت آسمان