مىگرداند ، دليل عشاق در دل او و با خود اوست ، او كارى به اثر و موثر ندارد بنا بر اين توجيه ، مىتوان گفت كه مولانا حصول معرفت راستين را از دو راه فرض مىكند يكى از طريق سلوك تا رسيدن بدرجهى ( قرب النوافل ) كه سمع و بصر مبدل مىشود و در آن حالت ، مومن بنور حق ناظر است ، ديگر از راه عشق و جذب كه راهى نزديك تر است و در آن هنگام ، عشق راهبرى را بر عهده مىگيرد و از توجه به دليل و مدلول رهايى مىبخشد .
استاد تو عشق است بدان جا چو رسى * او خود به زبان حال گويد چون كن
اين نقشها نشانهى نقاش بىنشان * پنهان ز چشم بد ، هله تا بىنشان رويم
راهى پر از بلاست ولى عشق پيشواست * تعليممان دهد كه درو بر چه سان رويم
ديوان ، ب 17944 ، 17945 در صورت اولين تمييز بر عهدهى خود سالك و در صورت دومين بر عهدهى عشق است ، تفاوت از اينجا پديد مىآيد . تعبير « يا محبت » اشارتى بدين معنى تواند بود ، چاپ ليدن : تا محبت .
مضمون بيت ( 2638 ) نظير : ب ( 116 ) است ، كه ما بجاى خود شرح كردهايم .
بىگمان مولانا درين تمثيل از گفتهى حكيم سنايى استفاده كرده است :
چون برون تاخت چشمهى روشن * حاجتى نايدش بمقرعه زن
اين همه طمطراق آب و گل است * ور نه آن جا كه محض جان و دل ست
چه كند طرقوى مشتى خس * طرقو گوى نور خويشش بس
حديقهى سنايى ، ص 93