شواهدى هستند كه وجود قصد و معنى را بتاكيد تمام بيان مىكنند و نقش شك و تردد خاطر را مىزدايند ، اين امرى طبيعى و وجدانى است ، كسى اگر نسبت بما ادعاى دوستى مىكند ، انتظار داريم كه اعمال او دوستانه و بسود ما باشد ، محبت بدون خدمت ادعايى بىدليل و گواه است .
مىتوان گفت كه مقصود از بطلان آفرينش در وجود نيامدن و هست ناشدن آنست زيرا حق تعالى همه معنى است و فعلش لغو و عبث نيست پس ايجاد عالم با اظهار صورت ملازمه دارد و نتيجهاش اين مىشود كه معنى بتنهايى كفايت نمىكند . سعدى درين باره مىگويد :
من نيستم از كسى دگر هست * از دوست به ياد دوست خرسند
غزليات سعدى ، ص 360 شايد هم كه مولانا مىخواهد بگويد كه ايمان و اعتقاد قلبى از عمل و طاعت انفكاك نمىپذيرد و طاعت شرط صحت ايمان است هر چند كه اشعريان ، ايمان را عبارت از نفس تصديق مىدانند نسبت به آن چه محققا از شرع رسيده است و صوفيه نيز اصول اشعريه را پذيرفتهاند ، ولى گفتهى مولانا منافاتى با اين اصل ندارد زيرا بنا بر اين توجيه ، ايمان بمنزلهى اصل و عمل در حكم فرع و اثر آن اصل است . ( براى معنى ايمان جع : شرح مواقف ، طبع آستانه ، ج 3 ، ص 245 ) .
رابطهى ايمان و عمل ، در ابيات ذيل از مثنوى روشن تر بيان شده است :
اين نماز و روزه و حج و جهاد * هم گواهى دادنست از اعتقاد
اين زكات و هديه و ترك حسد * هم گواهى دادنست از سر خود
خوان و مهمانى پى اظهار راست * كاى مهمان ما با شما گشتيم راست
هديهها و ارمغان و پيش كش * شد گواه آنك هستم با تو خوش
هر كسى كو شد بمالى يا فسون * چيست دارم گوهرى در اندرون
گوهرى دارم ز تقوى با سخا * اين زكات و روزه در هر دو گوا