تو مكن با غير من اين لطف و جود * اين حسد را ماند اما آن نبود
نكتهى لا ينبغى مىخوان به جان * سر من بعدى ز بخل او مدان
بلكه اندر ملك ديد او صد خطر * مو به مو ملك جهان بد بيم سر
بيم سر با بيم سر با بيم دين * امتحانى نيست ما را مثل اين
پس سليمان همتى بايد كه او * بگذرد زين صد هزاران رنگ و بو
با چنان قوت كه او را بود هم * موج آن ملكش فرو مىبست دم
چون بر او بنشست زين اندوه گرد * بر همه شاهان عالم رحم كرد
شد شفيع و گفت اين ملك و لوا * با كمالى ده كه دادى مر مرا
هر كه را بدهى و بكنى آن كرم * او سليمان است و آن كس هم منم
او نباشد بعدى او باشد معى * خود معى چه بود منم بىمدعى
شرح اين فرض است گفتن ليك من * باز مىگردم به قصهى مرد و زن
سيه هوش : داراى فكرى تباه كه بسوى خطا و نادرستى برد ، تعبيرى است مجازى ، نظير : تاريك دل ، تيره دل ، سياه اندرون .
بيم سر : خطر بر باد رفتن سر و كشته شدن .
بيم سر : ترس از پراكنده دلى و اشتغال باطن به امور دنيا و دورى از حق تعالى .
بيم دين : نگرانى از عملى مخالف شرع .
فرو بستن دم : فرو رفتن نفس بوقت شنا و باز ماندن از كار .
لوا : پارچهاى كه بر سر نيزه بندند و بجاى علم دارند ، علم و درفش پادشاهى در اين مورد .
دنبالهى مطلب پيشين است در تفاوت خام و پخته يا ناقص و كامل و اصحاب مجاهده و ارباب مشاهده بعبارت ديگر ، منتهى مولانا آن را به آيتى از قرآن كه